#لالایی_بیداری_پارت_198
به دکمه و بند کفش باز و شل حساسیت داشتم. مثل مته میرفتن تو مخم و باید درستشون میکردم.
حالا این دکمه هم باز بود هم شل. یه چیز مضاعفی بود که انگار با انگشت میفرستادنش تو چشمم.
آخرم مجبور شدم با دست جلوی چشمم و بگیرم که دیگه نگاه نکنم. سرم و بلند کردم و دستم و از جلوی چشمم برداشتم.
وای خدا...
ترسیده یه قدم به عقب برداشتم.
آیدین اینجا چی کار می کرد؟
طبق معمول همیشه که تو موقعیتهای حساس و هول شدیگی و غافلگیری چشمهام خود به خود به صورت چشم غره در میومد اینبار هم چشمهام درشت شده بود که به این ورود بی صدا و بی اعلام اعتراض کنه اما تو یه لحظه با یاد آوری اینکه 2 تا درخت اون طرف تر السا و پژمان نشستن و چه دلها که نمیدن و قلوه ها که سیخ نمی کشن و تو این وضعیت اصلاً درست نبود که یه همسایه ی به شدت غریبه ی تازه وارد جیک و پیک زندگی عشقی خواهرم و از نزدیک ببینه. برای همین چشمهایی که میرفت درشت بشه و زهره چشم بگیره گرد شد و متعجب خیره شد به آیدین.
با یه صدای بلند گفتم: وای آقا آیدین شما اینجا چی کار می کنید؟ وسط باغ؟
صدام اونقدر برای این فاصلهی نیم قدمی بینمون زیاد بود که گوش این پسر و اذیت کرده بود.
چون شونه هاش بالا رفت و یه دستش رفت سمت گوشش و سریع یه قدم ازم فاصله گرفت و با صدای آرومی که میخواست نشون بده همین اندازه بلندی صدا برای رسوندن حرفت به من کافیه گفت: می خواستم قدم بزنم. خوابم نمی برد.
romangram.com | @romangram_com