#لالایی_بیداری_پارت_188
یک ابروم و دادم بالا و یک نفس همراه یک چشم غره بهش رفتم که اونم خیلی شیک یک لبخند کج زد و لقمه اش و کامل فرستاد تو دهنش و سرش و انداخت پایین.
این پسره هم اول صبحی شوخیش گرفته بود.
مشغول بودیم که السا و پژمانم بهمون ملحق شدن. خیلی دلم میخواست یک تیکه بارشون کنم و بگم شما که کله ی سحر بیدار شدید از اون موقع تا حالا چی کار می کردین که وقت نکردین صبحونه بخورین اما بازم آبرو داری کردم. اصلاً این تیکه ها کار من نبود اینا رو شراره باید میومد بارشون می کرد.
من اصولاً در خفا مچ می گیرم و بیشتر خرابکاری بقیه رو ماس مالی می کنم.
تا ما این 4 لقمه ی صبحونه رو بخوریم دخترا و آرمین و شهرام برادر شراره هم بیدار شدن. نمیدونم شیما خواهر کوچیکهی شراره کجا بود. احتمالا با مامانش اینا بیدار شده بود.
بعد صبحونه تصمیم گرفتیم با دخترا بریم دریا.
تا از خونه زدیم بیرون دیدیم پسرا هم دنبالمون راه افتادن.
شراره: اَه اینا کجا دارن میان؟
نگاهی به پسرا که با هم مشغول حرف زدن بودن کردم و گفتم: چرا اَه؟ بزار بیان مگه چیه؟
شراره چشم غره ای بهم رفت و گفت: برا همین تا این سن بدون شوهر موندی دیگه. اینا رو ببریم سرخر که چی بشه؟ شاید دوتا پسر خوب اونجا بود یکیمون رو پسندید. بعد با وجود این نره خرا فکر می کنی جرات می کنن بیان جلو یک شماره ای حرفی چیزی بزنن؟
romangram.com | @romangram_com