#لالایی_بیداری_پارت_187
دوباره برگشتیم سمت صدا. این بار السا بود که با لبخند و یکم دودلی بهمون سلام می کرد.
چشمهام رو ریز کردم. یک نگاه به مسیری که اومده بود انداختم. عجیب بود. چون اینم نمیشد فهمید که از بیرون اومده یا از تو باغ.
از اونجایی که من یک خواهر، شوهر داده بودم و تقریباً همه ی قلقهای دودر کردن و با چشم توسط افروز دیده بودم حدس زدن اینکه بیدار شدن صبح زود السای خواب آلود و پیدا شدن اون و پژمان با فاصله ی زمانی 5 دقیقه از ناکجا نمی تونه بدون ربط به هم باشن کار سختی نبود.
سعی کردم یکم متمدن رفتار کنم و خانمی به خرج بدم و به روی خودم نیارم که میدونم شما دوتا با هم بودین.
خوب جوونن و نامزدم که هستن یکم خوش و بش در حد عرف ایراد نداشت.
هر دو یک سلام کوتاه به السا کردیم و السا هم دویید رفت تو آشپزخونه.
با چشم دنبالش رفتم. دختره ی مشنگ اگه من حدس نمی زدم که این دوتا با هم بودن این خنگ اونقدر تابلو رفتار می کرد که هر کسی می فهمید.
برا خودش خوشحال رفته بود تو آشپزخونه و ریز ریز می خندید. دستهاش رو تو هم قلاب کرده بود و هی خودش رو تاب می داد.
اصلاً هم حواسش نبود که من از اینجایی که نشستم می تونم توی آشپزخونه و اونجایی که این هست رو ببینم.
چشمهام رو گردوندم و نفس پر صدایی کشیدم و اومدم دهنم و ببندم که دیدم آیدین یک گاز ریز به لقمه اش میزنه یکم نگام می کنه دوباره یک گاز ریز می زنه یکم دیگه نگاه می کنه. کلاً اگه همه ی گازهاش رو جمع می کردیم مقدار نونی که رفته بود تو دهنش قد یک بند انگشت هم نمیشد.
romangram.com | @romangram_com