#لالایی_بیداری_پارت_184
یک نگاهی به چای خوشرنگش کرد.
از خودم راضی بودم و بدون اینکه بفهمم یک لبخند کج نشست رو لبم. نشستم رو به روش سر سفره.
آیدین: متشکرم.
من: خواهش می کنم.
حالا که مطمئن شده بودم تا یک حدودی خرابکاریم رو جبران کردم می تونستم راحت صبحونه ام رو بخورم.
یک لقمه نون و پنیر درست کردم و بردم سمت دهنم.
اما چشمم رفت سمت آیدین. داشت تو سفره دنبال چیزی میگشت.
اما انگاری پیداش نکرد. دست برد سمت ظرف قند و برش داشت و گذاشتش جلوش. یک دونه قند برداشت و انداخت تو استکانش. دوباره دست برد و این بار 3 تا قند برداشت و انداخت تو چاییش. دوباره به سفره نگاه کرد بازم نا امید از چیزی که می خواست دستش رفت سمت چاقویی که تو ظرف پنیر بود. با یک نون سر پنیریش رو پاک کرد و چاقو رو فرو کرد تو استکان چاییش و بدون کوچکترین حس معذبی چایش رو با قند و چاقو شیرین کرد.
بعدم بدون توجه به من با اشتهای کامل یک لقمهی نون و پنیر و گردو درست کرد و خورد.
اونقدر با اشتها لقمه اش رو می خورد و بعدشم چای شیرین شده اش رو که آدم ه*و*س می کرد چاییش رو شیرین کنه.
romangram.com | @romangram_com