#لالایی_بیداری_پارت_185
این حرکت از منی که معمولاً چایی تلخ بدون هیچ قند و شکری می خوردم بعید بود.
ترجیح می دادم چاییم رو با شکلات یا کیک یا حتی خرما بخورم. ولی قند... نه.
سعی کردم بی توجه به صبحونه خوردنش به غذای خودم توجه کنم ولی این چشم وامونده خود به خود میرفت سمت لقمه هاش.
فقط خدا رو شکر می کردم که تو این وضعیت که اگه یکی می دید فکر می کرد من دارم لقمه های این بدبخت رو می شمرم من رو ندیده.
به زور سرم رو انداختم پایین و چایی تلخم رو سر کشیدم.
-: به سلام آقا آیدین گل ساعت خواب. چقدر دیر بیدار شدی؟
هر دو برگشتیم سمت صدا.
پژمان بود و چقدر شاد و سر حال. نفهمیدم از بیرون اومد تو خونه یا از تو باغ؟
اونقدر قبراق بود که یک سره با آیدین شوخی می کرد.
رسید به آیدین و سرخوش یک ضربه به پشتش زد که من جای آیدین فکر کردم کمرم شکست. این بدبختم چایی دستش بود همچین با ضربه اش چایی و خودش متمایل شدن سمت جلو که من گفتم ریخت.
romangram.com | @romangram_com