#لالایی_بیداری_پارت_183

سریع از حالت نیمه نشسته بلند شدم و با یک صدای محکم گفتم: من براتون میریزم. استکانتون رو بدید به من.
دستم رو دراز کردم و آیدین هم نامطمئن استکان رو داد دستم.
عصبی شده بودم. از خودم و از اوضاع امروزم. اونقدر دست و پا چلفتی بازی در آورده بودم که این پسره با خودش فکر می کرد حتی نمی تونم یک چایی بریزم.
غافل از اینکه من تو خونه به وقتش همهی کارها رو انجام میدم و اونقدر از خودم و کارم راضیم که به خونه داری مامان خورده می گیرم.
حالا با این اوصاف جلوی این پسر مثل یک دختر خنگ بی دست و پا ظاهر شدم.


یک نفس عمیق کشیدم و صاف ایستادم. بی اختیار یک کوچولو ابروهام به هم نزدیک شدن و یک اخم ریزی نشست رو پیشونیم.
هر وقت می خواستم قدرت و اقتدارم و نشون بدم بی اختیار این اخم ریز میومد تو صورتم.
استکانش رو دوباره شستم و یک چایی خوشرنگ گیلاسی براش ریختم و با دقت و صلابت بردم و آروم گذاشتم جلوش سر سفره.

romangram.com | @romangram_com