#لالایی_بیداری_پارت_182

انگشت به دهن برگشتم و با استفهام گفتم: چی؟
یک نگاهی به دست تو دهنم و یک نگاهی به شیر سماور کرد و گفت: نمی خوای ببندیش؟
اخمم رفت تو هم.
من: ببندم چیرو؟
آیدین: شیر سماور رو.
با این حرفش یهو برگشتم. وای خدا. چرا من امروز آنقدر خاک تو سر شده بودم؟
یادم رفت شیر سماور رو ببندم و چاییم شده بود مثل پیشاب بچه و از ب*غ*لاشم هی آب می ریخت پایین. خدا رو شکر که عزیز جون یک سینی زیر سماورش می ذاشت وگرنه باید تا فردا اینجا رو براش می سابیدم.
سریع شیر سماور رو بستم و یک دستمال برداشتم و گذاشتم تو سینی پر آب و چاییم رو خالی کردم و دوباره یک چایی خوشرنگ ریختم و گذاشتم کنار و سینی پر آب رو تمیز کردم و دستمالشم شستم.
چاییم رو برداشتم و رفتم بشینم سر سفره که آیدین دوباره گفت: ببخشید میشه برای منم یک استکان چایی بریزید؟
یک نگاهی به منی که استکان چاییم و رو سفره گذاشته بودم و تو نصفه راه نشستن بین زمین و هوا خشک شده بودم ببینم چی میگه کرد و این بار نامطمئن گفت: یا اینکه اجازه هست برای خودم چایی بریزم؟

romangram.com | @romangram_com