#لالایی_بیداری_پارت_181

یک نگاه انداختم چرا کسی نمیومد سر سفره؟
اَه منم کم حواس لنگ ظهر بود احتمالا مامان اینا تو باغ بودن و قبلا هم صبحونه اشون رو خورده بودن. دخترا هم که خوابن.
خواستم بی خیال بشم و برم بشیم تو اتاق تا بچه ها بیدار بشن و با هم صبحونه بخوریم اما تا قدم از قدم برداشتم صدای قارتی از شکمم اومد که باعث شد آیدین روشو برگردونه و من رو ببینه.
سکته ای چشمهام گرد شد و دستم رفت رو شکمم. لبهام رو گاز گرفتم و برای درست کردن ضایگیش تند گفتم: سلام.
چند ثانیه مکث کرد تا جوابم رو بده. اونم یک سلام خشک و خالی و روشو برگردوند.
چشمهام رو، رو هم فشار دادم و مجبوری رفتم و یک استکان برداشتم تا برا خودم چایی بریزم. این قار و قور شکمم هم معضلی شده بود برام.
نمیدونم با وجود یکی دولایه چربی تو بدنم چرا تا گشنم میشه شکمم ضعف میره از خودش صدا در میاره. بی تربیت بی آبرو.
عزیز جون همیشه بساط سماورش و رو یک کابینت بیرون از آشپزخونه میذاشت. خیلی با صفاتر بود.
آیدین: میشه برای منم بریزید؟
با حرفش یکو هول شدم و دستم رفت زیر شیر سماور و یک آخ کوچولو گفتم و انگشت اشاره ام رو که با آب جوش سوخته بود رو گذاشتم تو دهنم تا بلکم سوزشش کمتر بشه.

romangram.com | @romangram_com