#لالایی_بیداری_پارت_180
فقط کافی بود یک ذره از پفک یا یکم خورده نون رو فرش بریزه تا مادر بزرگ گرام همه رو به خط کنه تا کل خونه رو جارو دستی بکشیم.
حالا ما نوه هاش بودیم با ما مهربون بود. مامانم اینا رو همچین کرده بود که هنوز که هنوزه ازش حساب می برن.
حموم و دستشویی هم کنار آشپزخونه بود. البته یک دستشویی هم بود که ته حیاط بود و وقتی هوا تاریک میشد با ترس و لرز میرفتیم.
خدا رو شکر که این دستشویی ب*غ*ل خونه رو افتتاح کردن. اونم چون عزیز و آقاجون پادرد دارن و نمی تونن تا ته حیاط برن وگرنه باید هنوز که هنوزه تا اون سر حیاط برای یک دست به آب می رفتیم و به قول آرمین از این دستشویی صحرایی در اوپن استفاده میکردیم.
چون درش چوبی بود و چوبهاشم وسطاش کمی باز بود.
تنهایی نمیشد رفت دستشویی باید یکی رو میبردی با خودت که برات کشیک می داد و اگه کسی خواست بره دستشویی اعلام می کرد که پره و کسی هست.
دست و صورتم رو شستم و با صورت خیس برگشتم رو سکو.
با دیدن آیدین که سر سفره ی صبحونه ای که رو سکو پهن بود نشسته و لقمه می ذاشت تو دهنش بی اختیار دستم بالا رفت و صورتم رو با آستینم خشک کردم. در حالت عادی دوست داشتم صورتم خیس بمونه تا اون خیسی و طراوت صبح رو حس کنم ولی خوب نمیشد مهمون نشسته بود. زشت بود.
زیاد راحت نبودم که بشینم جلوش و صبحونه بخورم اونم تنها.
romangram.com | @romangram_com