#لالایی_بیداری_پارت_177
من: آویزون آیدین شد بردتش دستشویی.
افروز محکم با دست کوبید تو صورتش و گفت: وای خاک به سرم این دختر چقدر بی حیا شده.
با ابروهای بالا رفته پشت چشمی براش نازک کردم و تو دلم گفتم بچه که نمیفهمه مامانش باید بهش یاد بده.
سعی کردم بی خیال عصبانیت و اینا بشم و پا به پای بقیه بزنم و بر*ق*صم و از باقی مراسم لذت ببرم و یک شب شادی رو برای خودم بسازم و با عنق بازیم خلق همه رو تنگ نکنم و انصافاً شب خوبی بود.
آروم چشمهام رو باز کردم و به سقف بلند چوبی خیره شدم. برای چند لحظه زمان و مکان رو فراموش کردم.
اخم ریزی کردم و سعی کردم به یاد بیارم که کجام.
شمال...
چشمهام رو مالیدم. حس می کردم شکمم اونقدر تحت فشاره که به زور بالا و پایین میشه و خیلی سخت می تونم تکون بخورم. اخمهام تو هم رفت. نگاهی به شکمم و پایی که روش بود کردم.
romangram.com | @romangram_com