#لالایی_بیداری_پارت_178
پوفی کردم و پا رو با یک حرکت بلند کردم و انداختم کنار صاحبش. اما صاحبش خواب تر از این بود که به روی خودش بیاره. تو خواب گردنش رو خاروند و طاق باز خوابید.
یک چشم غره به شراره ی خوابیده رفتم و تو جام غلتی زدم و چرخیدم به سمت راست. به فاصله ی چند میلیمتری صورتم صورت آیدا با چشمهای بسته و دهن نیمه باز بود. یک دستش و زیر سرش گذاشته بود و آروم خوابیده بود.
یکم نگاش کردم و دوباره چرخیدم و طاق باز شدم. دیگه خوابم نمیومد. صدای پرنده ها هم از بیرون شنیده میشد. بوی شبنم صبحگاهی که روی علف ها و درختها نشسته بود حس زندگی بهم می داد.
بی خیال خواب شدم و از جام بلند شدم. لباسم رو عوض کردم و یک ژاکت بافتم روش پوشیدم و پیچیدمش دورم. با آنکه عید بود و بهار ولی خوب هوا هنوز سوز خودش رو داشت. شالم رو، رو سرم مرتب کردم و از اتاق اومدم بیرون.
غیر ما سه تا خواب آلو دیگه کسی تو اتاق نبود.
متحیر مونده بودم که السا کی بیدار شد. اون همیشه دیرتر از همه بیدار میشه.
دو روز پیش همه تصمیم گرفتن این چند روز آخر سال رو برن مسافرت. ما که طبق معمول می خواستیم بیایم شمال و پیش مادربزرگم اینا. هر سال عید همین کارو می کردیم. منتها امسال به خاطر مراسم مهرانه دیرتر قصد رفتن کردیم.
مامان هم شراره اینا و پژمان اینا رو دعوت کرد چون مامان بزرگم خیلی پژمان رو دوست داره. بعدم دید آیدا اینا تنها میمونن به اونا هم گفت و خلاصه همه با هم اومدین.
درسته که مسافرت خوبه ولی دیگه این همه؟ آدم یکم معذب میشه.
دیشب تازه از راه رسیدیم. السا تو ماشین خواب بود تا بیدار بشه من زودتر اومدم تو خونه و با ذوق و هیجان به مامان بزرگم سلام کردم. در حال روب*و*سی بهم گفت: مِه خِشگلِ نوهِ کِجِه دَرِه؟ ( نوه ی خوشگل من کجاست؟)
romangram.com | @romangram_com