#لالایی_بیداری_پارت_158



اصولا درک نمیکنم چرا مردا باید تو آلاچیق و رو صندلی بشینن بعد ما زنا مثل کنیزا پایین پاشون رو زمین.
بی خیال همیشه همین بوده اول مردا بعد اگه شد ما زنای بیچاره. مثلا هنوز که هنوزه خیلی جاها میبینم که تو مراسمات و مجالس و عروسیها به جای اینکه به خانمها که همیشه بچه ها رو دنبالشون راه می ندازن زودتر غذا بدن میرن اول به مردا شام میدن. نمیگن این زنای بیچاره بچه همراهشونه و اونا زود گرسنه میشن. بیایم شکم اونا رو سیر کنیم. یعنی شکم مردا انقدر مهمه؟
سعی کردم زیاد وارد این مقولات نشم و ذهنم و منحرف کنم. چشم چرخوندم و نگاهم افتاد به آیدین که کنار پژمان و سعید نشسته بود و چرخیده بود سمت اونها ولی در واقع نگاهش به سمت موکت و ماها بود.
چشمهام و ریز کردم و یه اخم کوچیک رو پیشونیم نشست تا تونستم مسیر دقیق نگاهش و تشخیص بدم. نگاهش روی چادر گلدار من و کاسه ای که هنوز بین دستهام باقی مونده بود ثابت بود.
به خاطر دنبال کردن مسیر نگاهش سرم پایین افتاده بود و نگاهم رو کاسه و محتویاتش بود.
بی اختیار لبخندی زدم.
کاسه پر بود از بادم هندی و بادم زمینی و پسته و فندق.
یعنی ناخالصیش صفر بود. حالا فهمیدم چرا شراره اون جوری حمله کرد بهش. سرم و بلند کردم و دوباره نگاهش کردم. هنوز چشمش و برنداشته بود.

romangram.com | @romangram_com