#لالایی_بیداری_پارت_157

گردن کشیدم ببینم پژمان به کی تعارف می کنه که با شنیدن صدای سونیا فهمیدم که اون و ننه ی زلزله اش اومدن.
سونیا زودتر از همه وارد حیاط شد و پر سر و صدا دون دون به سمت ما اومد از دور که منو دید یه جیغ خوشحال کشید که کلی ذوق زده شدم. چون معمولا من و سونیا چندان روابط پر شوری با هم نداشتیم نه که بد باشیما اما سعی میکردیم زیاد دم پر هم نباشیم، برامون بهتر بود.
سونیا خوشحال با یه لبخند عمیق اومد سمتم و منم ذوق زده دستهام و همراه چادرم باز کردم و یکم خم شدم که ب*غ*لش کنم. یه لبخند خیلی ملیح و قشنگم زده بودم که ملت حض می کردن.
سونیا به دو قدمیم که رسید داد زد.
سونیا: خوآن جون من اومدم.
چشمهای من گرد شد. خوآن کجا بود؟ خیره به سونیا نیشم در حال بسته شدن بود که با کج شدن مسیر سونیا و دور زدن من باعث شد کامل بسته بشه. برگشتم و چپکی نگاه کردم ببینم این بچه کجا رفت که دیدم این همه ذوق و شوق و هیجان نه به خاطر من که خالهاشم بلکه به خاطر عشق عزیزش خوآن میگل بوده که تازه لباس پوشیده و شیک از در ساختمون بیرون اومدن و دستهاشون و باز کردن که بچه رو ب*غ*ل کنن.
یعنی حال میکنه من و ضایع کنه این پسر.
یه چیشی گفتم و برای اینکه خودم و خالی کنم زیر لبی گفتم: جفتشون برا هم خودشیرینی میکنن انگار قراره بهشون چیزی برسه. بچه لووسا.
رومو برگردوندم و با افروز و شوهرش سلام علیک کردم و همراه افروز رفتم پیش مامان اینا نشستم.
آیدین هم سونیا ب*غ*ل همراه پژمان و سعید رفتن تو آلاچیق پیش مردا.

romangram.com | @romangram_com