#لالایی_بیداری_پارت_156

بی توجه به چشمهای کنجکاوشون سعی کردم تنفسهامو تنظیم کنم و تو همون حالت گفتم: هیچی.
نایلون آجیلهایی که بابا حسین داده بود و از دستم در آوردم و گذاشتم کنار کاسه ب*غ*ل دستم.
شراره با دینشون چشمهاش برقی زد و گفت: آخ جون چقدر کاسب بودی.
اومد که هجوم بیاره سمت آجیلا که تند کاسه و نایلون و برداشتم و گذاشتم تو ب*غ*لم و با دستهام ازشون محافظت کردم.
با چشمهای گرد گفت: چرا همچین کردی یه شکلات میخواستم.
پر حرص گفتم: کوفت بخواه. برو خودت بگیر. من برا اینا جون دادم دیوونه شدم، گدا شدم، لال شدم.
آرومتر تو دلم گفتم: کشف حجابم کردن و از فردا سوژه هم میشم.
پر حرص از جام بلند شدم. موندن پیش این قوم عجوج مجوج برام خوب نبود. میترسیدم یا یه بلایی سر خودم بیارن یا سر آجیلای زحمت کشیدهام.
بهتر بود میرفتم پیش مامان اینا مینشستم.
تا من پاشم و یه تکونی به خودمو چادر گلدارم بدم در خونه با کلید باز شد و صدای دعوت پژمان اومد.

romangram.com | @romangram_com