#لالایی_بیداری_پارت_155
تو پیچ پله های طبقهی اول چرخیدم و رخ به رخ مهدی شدم.
یه هنی گفتم و از ترس یه قدم عقب برداشتم.
شرمنده لبخند خجالت زدهای زد و گفت: وای ببخشید نمیخواستم بترسونمتون. شنیدم رفتین قاشق زنی میخواستم خودم بیام و تنقلات و بدم خدمتتون.
با هر کلمه اش کلی تف پاشید به صورتم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چشمهام و به حالت نیمه بسته بکنم تا تف کمتری تو چشمم بره تا جلوی دیدم و نگیره.
حرفش که تموم شد تند گفتم: نه دستتون درد نکنه ممنون. نمیخواد زحمت بکشید تموم شد. من برم پایین.
نزاشتم دیگه ادامه بده و تند از پلهها اومدم پایین و خودم و به حیاط رسوندم.
خدا رو شکر در رفتم. با چادرم صورت خیسم و پاک کردم و نفس زنون خودم و رسوندم به موکت پهن شده و ولو شدم کنار السا و از ب*غ*ل تکیه دادم بهش.
مینا با دیدن صورت من گفت: آرام چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
با حرف مینا همه به سمتم برگشتن.
romangram.com | @romangram_com