#لالایی_بیداری_پارت_159
زل زدم به اون چیزی که فکر میکردم چشمهاشه و بی توجه به نگاه خیره اش دوتا مشتم و کردم تو کاسه و هر چی مغز بود و برداشتم و خیلی شیک بردمشون و خالی کردم تو جیبم.
حس میکردم ابروش رفته بالا و نگاهش متعجب و رو لبش کمی لبخند نشست.
ابروهام و انداختم بالا و دهنم و جمع کردم و بلافاصله اخمهام و کشیدم تو هم.
خوب حیف بود این مغزها نصیب شکم شراره و السا بشه. خودم دوستشون داشتم.
عزیزبانو: نمیدونم عمرم کفاف میده یه روز به جای اخم رو پیشونی تو یه لبخند عمیق و شاد ببینم؟ به خدا دلم تنگ شده برای قهقه زدنات.
برگشتم و پر محبت به عزیز بانو نگاه کردم. لبخندی زدم و گفتم: عزیز جون شده عادت. دیگه دست خودم نیست.
عزیز بانو پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: آخه اخمم چیزیه که بخوای بهش عادت کنی؟ حالا لبخند باشه یه چیزی. به خدا برات حرف در میارن. صدات می کنن دختر عنقه.
تک خنده ای کردم و دستهام و حلقه کردم دور کتفش و ب*غ*لش کردم و یه ماچ نشوندم رو گونه ی چروکش.
خیلی دوستش داشتم. شاید بیشتر از مادربزرگ واقعیم. چون عزیز جون فقط السا و آرمین و دوست داشت. اما عزیز بانو همه امون و دوست داشت.
مامان همیشه میگفت تو خیالاتی شدی مگه میشه مادر بزرگ بین نوه هاش فرق بزاره؟
romangram.com | @romangram_com