#لالایی_بیداری_پارت_131

فرهاد: ما.. مانم....
الهی طفل معصوم تو این وضعیتشم نگران مادرش بود.
دستی به سمت سالم سرش کشیدم و گفتم: نگران نباش مامانم و السا و بقیه ی همسایه ها پیششن.
فرهاد: گفتین من خوبم؟ گریه ... نکنه....
بی اختیار لبخند عمیقی زدم. یه بچه ی 8 ساله ببین چه میفهمه.
من: آره گلم گفتیم.
خیالش که راحت شد چشمهاش و بست و تا تموم شدن سرم دیگه بازشون نکرد.

فرهاد و ترخیص کردیم و با یه آژانس برگشتیم خونه. کل مسیر آیدین فرهاد و ب*غ*ل کرده بود و تو گوشش زمزمه می کرد. نمیفهمیدم چی میگه اما هر چی می گفت گه گداری باعث میشد فرهاد بلند بخنده و از خنده ی اون یه لبخند، رو لب من مینشست.
در خونه رو با کلید باز کردم و با باز شدن در یهو همه هجوم آوردن سمتمون. انگار تو همین حیاط نشسته بودن.

romangram.com | @romangram_com