#لالایی_بیداری_پارت_132

شیوا سریع فرهاد و از ب*غ*ل آیدین گرفت و تند تند شروع کرد به چلوندن و ب*و*سیدن بچه. فرزینم طفلی کنار پای مامانش ایستاده بود و با بغض به مادر و برادرش نگاه می کرد.
دست کردم و از تو جیبم دوتا کاکائو در آوردم. همیشه تو کیفم شکلات و خوراکی داشتم برای مواردی که بی خبر سونیا میومد خونه امون. بهتر بود دست خالی نباشم.
رفتم جلو و با لبخند آروم گرفتمشون سمت فرزین یه نگاهی به من و شکلاتا کرد و آروم خندید و هر دو رو گرفت.
-: فرهاد مُرد به فرزین شکلات میدی خاله؟
چشمهام گرد شد. لبم و گاز گرفتم و برگشتم سمت سونیای بی تربیت. بچه هنوز فرق مردن و سر شکستن و نمیدونه.
تند خم شدم سمتش تا آرومش کنم به نطق مردن مردنش ادامه نده.
من: کی گفته فرهاد مرده؟ زبونت و گاز بگیر. فرهاد سرش شکسته.
سونیا: همون دیگه سامان گفته صورتش خونی بود پس مرده.
لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم: هیـــــــــــش زشته میشنون. فرهاد حالش خیلی هم خوبه. دیگه نگیا؟
یه ابروش و انداخت بالا و دست به کمر گفت: پس اگه نمرده و خوبه، پس چرا بهشون شکلات دادی و به من ندادی؟ اصلاًَ چرا شکلاتای منو دادی بهشون؟

romangram.com | @romangram_com