#کریشنا_پارت_345
- من رو آزاد کن ... مطمئن باش هيولايي بدتر از تو نمي شم ... چطور تونستي؟ ... تو سرش رو از تنش جدا کردي ...
- اين تو بودي که کشتيش .
آيدن سرش رابرگرداند . نفسش را در سينه حبس کرد و در کمال حيرت متوجه شد ، مي تواند نفس نکشد . زير لب گفت :
- من رو آزاد کن ...
- متاسفم ... تو خطرناک تر از اوني هستي که بشه آزادت کرد .
آيدن فرياد زد :
- از کجا مي دوني لعنتي ؟
- نمي دونم ... اما نميشه ريسک کرد .
- گفتم آزادم کن .
آدريان شيشه اي از خون تکشاخ را شکست و کنار ميله ها انداخت . بدن آيدن بدون اراده واکنش نشان داد و با ولعي وحشيانه و
حيواني به سمت ميله ها حمله برد . آدريان با تحير يک قدم عقب رفت و با وحشت به آيدن خيره شد . آينه کوچکي به سمت او پرت کرد
و گفت :
- بهتره يه نگاه به خودت بندازي .. شايد اون موقع خودت نخواي از اين سلول بياي بيرون .
آيدن آينه را برداشت و عاجزانه گفت :
- من که نمي تونم تا ابد اينجا بمونم .
آدريان سرش را به نشانه تاسف تکان داد :
- اگه همينطوري پيش بره .. مجبوري .
آيدن با عصبانيت از جا برخاست و طوفاني و خروشان فرياد زد :
- نه .. نه آدريان ... حتما يه راهي براي کنترلم هست ... من رو آزاد کن ... حداقل بذار شانسم رو براي اينکه کنترلم رو به دست بگيرم
امتحان کنم .
- نميشه آيدن ... نمي تونم .
- من به خاطرت روي همه چيز پا گذاشتم آدريان ... و الان .. ازت يه فرصت مي خوام . بهم فرصت بده .
آدريان برگشت که برود :
- نمي خوام ديگه چيزي بشنوم آيدن .
romangram.com | @romangram_com