#کریشنا_پارت_346

- تو بهم نياز داري تخت بهت وفادار نيست .

آدريان با صدايي بي حس پاسخ داد :

- آخرين وارث هاي شاه دالويش مردند . تو و کريشنا ... وفاداري تخت ديگه معنا نداره ... اما من نمي تونم بهت فرصت بدم آيدن ...

عطش تخت ديگه تحت کنترل هيچ طلسمي نيست ... منم نمي تونم کنترلش کنم ... پس اگه لازم بشه تو اينجا مي موني ...

آيدن با ناباوري به آدريان خيره شد و فرياد زد :

- ما دوست هم بوديم .

- هنوز هم هستيم آيدن ...

- پس من رو از اين خراب شده آزاد کن .

- مجبوري آيدن . متاسفم .

- هيچ کس نمي تونه من رو مجبور به اين کار کنه .

آدريان نگاه خالي اش را به آيدن دوخت و گفت :

- من مي تونم ...

آيدن با تمام قدرت خودش را به ميله هاي فولادي و محکم سلول کوبيد اما گويي آدريان از پيش قدرت آيدن را تخمين زده بود . ميله هاي

قطور اتاق استوار و مستحکم مقابل آيدن مقاومت مي کردند . با درماندگي روي زمين زانو زد و آينه را رو به رويش گرفت اما

بلافاصله آن را با وحشت به گوشه اي انداخت . سرش را چند بار به ديوار کوبيد و چشمانش را بست و به هم فشرد . تحمل نداشت

حتي آن تصوير را در ذهنش مجسم کند . قطره اي اشک از روي گونه اش فرو ريخت . هراسناک و لرزان دوباره به آينه نزديک و به آن

خيره شد .

صورتش رنگ پريد و زير چشمانش کبود و گود افتاده بود . دندان نيشش از هميشه بلندتر و درخشنده تر به نظر مي رسيد و چشمها ..

چشمهايش هنوز سبز زمردي بود اما مردمک اش سرخ و ياقوتي به چشم مي خورد و در ميان رنگ سبز جواهرگونه ي چشمانش به شدت

مي درخشيد . آيدن از خودش وحشت کرده بود . اين تصوير تنها يادآور واژه اي بود که آيدن هميشه از شنيدنش منزجر مي شد : "

هيولا "



پايان

romangram.com | @romangram_com