#کریشنا_پارت_344
و پنجره کوچکي که هواي باراني و رگبار بيرون را نشان مي داد . صداي پاهاي شخصي به گوشش رسيد . از جا برخاست و به سمت
ميله ها رفت . با خشم مهار نشدني اي فرياد زد :
- کي اونجاست ؟
پس از چند ثانيه آدريان مقابلش ايستاد . آيدن گفت :
- من کجام ؟
آدريان نگاه اندوهگينش را به او دوخت و پاسخ داد :
- توي يه سلول مستحکم و تميز ...
با عصبانيت فرياد زد :
- منطورم اينه که چرا اينجام ؟
- آروم باش آيدن ... تو ... تو ... تبديل شدي .
آيدن يک قدم عقب رفت :
- يعني من مردم ؟!
آدريان با حالت غمگيني با سر تاييد کرد . آيدن بي قرار و غضب آلود داد زد :
- اين امکان نداره .... نه .. نه ...
آدريان گفت :
- آروم باش آيدن ... آروم باش ....
- چرا من رو زنداني کردي ؟
با خشم ناخن هايش را به کف دستش فشرد . ناگهان از شدت درد آه کشيد و نگاهي به دستانش انداخت . ناخن هاي سنگي و سردش در
کف دستش فرو رفته بود و خون به شدت روي زمين مي ريخت . دستانش را باز کرد و با وحشت به زخمي نگريست که در يک چشم به
هم زدن درمان شد . آدريان سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت :
- چون هيچ کس نمي دونه به چه جور هيولايي تبديل شدي .
- چي ميگي آدريان ؟ واضح بگو ...
- تو .. انگار .. انگار يه خون آشامي و همينطور يه مالتس ... يه جور هيولاي ادغام شده ... هيچ کس نمي دونه تو به چي بدل شدي .
آيدن فرياد زد :
romangram.com | @romangram_com