#کریشنا_پارت_343
- چه کاري ؟
کريشنا از جا برخاست و گفت :
- مي خواستم بکشمت ... اما همين الان فهميدم که نمي تونم .
- تو من رو از کجا ميشناسي ؟
کريشنا نگاه عطوفانه اي به آيدن انداخت :
- همه عمرت مراقبت بودم ... حتي زماني که تو آغوشي مي خنديدي که جاي من بود ... حتي وقتي که کسي ازت حمايت مي کرد که پدر
من بود .
- نمي فهمم . آدريان از من حمايت مي کرد ؟ آغوش آدريان ؟ اما .. اما .. من با الويس بزرگ شدم .
کريشنا به سختي بغضش را فرو خورد و پاسخ داد :
- خيلي خوبه آيدن ... خيلي خوبه که نمي فهمي .
بريان آيدن را از جا بلند کرد و به چشمانش خيره شد و گفت :
- تو هيچ کدوم از اينا رو به ياد نمي آري .. فراموش مي کني کي از مرداب نجاتت داد . حتي بعدا بهش فکر هم نمي کني ...
آيدن گيج و مبهوت شد و بريان با آرنج به شقيقه اش کوبيد "
با تکان شديدي در بدنش چشم گشود . سقف سفيد و صيقلي به چشم مي آمد . تصاويري که ديده بود را به ياد مي آورد . درست موقعي
که الويس در کلبه آدريان اعتراف کرده بود که يک خون آشام است . خوب به ياد داشت که از خانه بيرون زده به سمت دشت تکشاخ ها
رفته بود . پس از نوشيدن خون يکي از تکشاخ ها با عذاب وجدان و رنج ، بي هدف راهش را به سمت جنگل در پيش گرفته بود و در
نهايت خودش را به آب يک مرداب بزرگ سپرد . هيچ وقت به نفهميده بود که چه کسي ناجي او از آن مرداب شد و هيچ وقت حتي به آن
فکر هم نکرده بود . تنها خودش را بيهوش در زميني خشک و منتهي به جاده يافته بود . حالا اما نمي دانست چطور آن را به ياد آورده
است . هر چه بود ، اين تصاوير به شدت او را مي آزرد . ذهنش همه تلاشش را به کار گرفته بود تا روي کريشنا متمرکز نشود و
درگير او نشود .
با بي حالي سر گرداند . جام کوچکي پر از خون تکشاخ روي زمين قرار داشت . بي اراده آن را برداشت و با ولع سر کشيد . احساس
غريبي داشت . گويي تمام استخوانهايش مانند فنر شده باشد . احساس مي کرد تمام بدنش پر از انرژي و خشم است . به اطراف نگاهي
انداخت . سرعت تغيير موضع چشمانش بيش از حد معمول بود . يک اتاق کوچک با ميله هاي فولادي و کلفت . ديوار هاي سفيد و صيقلي
romangram.com | @romangram_com