#کریشنا_پارت_341

خون خشکيده پوشيده شده بود . زخمهايش به سرعت بهبود مي يافت اما خون ها سرجايشان مي ماندند و مي خشکيدند .به خود نگريست .

هرگز نسبت به هيچ موجودي اين حس نفرت را نداشت . باز هم زير لب تکرار کرد:

- هيولا ..

سرگيجه اش تشديد شد . حس مي کرد پاهايش از کار افتاده اند . زانوانش شل شد و به پهلو درون مرداب افتاد .

چشمانش را بست . حتي نيروي تقلا کردن را هم نداشت . تنها به آب راکد اجازه داد تا او را به هرکجا که مي خواهد ببرد . احساس

سبکي مي کرد . آب اورا با ملايمت درون خود حرکت مي داد و پيش مي برد . آيدن نمي دانست نفس مي کشد يا نه . فقط احساس مي

کرد زير آب چندان تفاوتي با هواي بالاي آّب ندارد . به خانه فکر مي کرد و به آرامشي که با الويس داشت . حسرتي عميق تمام

وجودش را در بر گرفت . هرگز فرصت نکرده بود تا به الويس بگويد که چقدر دوستش دارد . در واقع هيچ وقت اين حس برايش نمود

آنچناني پيدا نکرده بود . اما حالا تنها حسي که دلش را به درد مي آورد همين احساس دلتنگي و حسرت بود . با خود انديشيد که وقتي به



خانه برگشت ، الويس را تنگ در آغوش بگيرد و اورا پدر خطاب کند . لبخندي دردناک روي لبهايش نقش بست . چقدر تصوير خانه در

کنار الويس لذت بخش بود . مي دانست اگر زير آوار آب نبود مي توانست نم اشک را روي گونه هايش حس کند .

ديگر حتي ناي فکر کردن هم نداشت . چشمانش را بست و آرزو کرد که تا ابد بسته بماند .

نفهميد چه مدت درون آب مانده بود که صداي گرفته اي به گوشش رسيد .

_ بکشينش بيرون .

دست قدرتمندي آيدن را از آب بيرون کشيد و کنار ساحل انداخت . با سر درد سرفه اي کرد و اندکي آب پس داد . سر بلند کرد .

کريشنا بالاي سرش ايستاده بود . با لباسي مردانه و نيم تاجي با شکوه . چشمان آبي اش برق مي زد و لبخند جذابي به لب داشت . آيدن



با وحشت خودش را به سمت عقب خيز داد و گفت :

- شما کي هستين ؟

کريشنا به سمت او خم شد و پاسخ داد :

- مدتها بود که منتظر اين ملاقات بودم .

آيدن با لحن تهديد آميزي گفت :

- به من صدمه نزنين .


romangram.com | @romangram_com