#کریشنا_پارت_340
- کريشنا ممکنه بعد مرگ تبديل بشه ... سرش رو از تنش جدا کنين .
بريان فرياد زد :
- نه آدريان .. رحم کن .. اون دخترته .. رحم کن ...
آدريان سرش را برگرداند . بريان التماس کرد :
- خواهش مي کنم ... هيچ وقت ازت نخواستم برادرم باشي ... به خاطر برادريمون آدريان ... اينکارو نکن ... من نمي تونم ... خواهش
مي کنم .. من تحملش رو ندارم ...
آدريان بي آنکه به آنها نگاه کند ، فرمان داد :
- بريان رو از جسد جدا کنين .
آيدن به سختي سر گرداند . چشمانش تار شده بود اما مي توانست ببيند که چند نفر بريان را کشان کشان از جسد کريشنا دور مي کردند
. بريان بي قرارانه خودش را به زمين مي کوبيد :
- نه .. اينکارو نکنين .... اينکارو نکنين ... خواهش مي کنم .... خواهش مي کنم ...آدريان .. نه .. به خاطر دياران.. به خاطر دخترت ..
اون گريسياي توئه آدريان .. رحم کن .
آدريان شمشيرش را بالا برد . چشمان آيدن از شدت فشار روحي در حدقه گرد شد . مي خواست التماس کند اما گويي او هم نفس هاي
پاياني اش را مي کشيد . بريان باز هم فرياد زد :
- نه .. نه آدريان ... نه ...
شمشير آدريان اما درست روي گردن کريشنا فرود آمد . سر کريشنا از شدت ضربه کمي دور تر افتاد . قطرات خون از روي شمشير
آدريان روي زمين درست مقابل چشمان آيدن چکيد . آدريان کنار آيدن زانو زد و به آخرين نگاه آيدن زل زد .
چند شوک پشت سر هم به بدن آيدن وارد شد . آيدن به آن چشم هاي درشت و ياقوتي براق که خيس از اشک بود خيره ماند . چشماني که
کم کم برايش تيره و تار به نظر مي آمد . آدريان دست آيدن را در دستانش گرفت . دردي وحشتناک و قفسه سينه آيدن را فشرد . ديگر
نتوانست نفسش را رها کند ...
* * *
"روي علفهاي مرداب به پشت دراز کشيد . از هرچه که مربوط به خودش بود بيزاري مي جست . او بي شک يک هيولا بود که به خون
تکشاخ بيشترين تمايل را داشت . بدون ترديد آيدن يک انسان نبود . ديگر حتي روح انساني را هم در خود نداشت . او از تک شاخ
نوشيده و آخرين خط قرمز را هم شکسته بود . از جا برخاست . روي پاهايش ايستاد و دوباره به آب خيره شد .بيشتر اعضاي بدنش از
romangram.com | @romangram_com