#کریشنا_پارت_339
انداخت و شمشيرش را از غلاف بيرون کشيد و با نهايت سرعت به سمت آدريان و کريشنا دويد .
با خود انديشيد :
" به خاطر الويس ، به خاطر خودت ، به خاطر خودم ، تخت و پادشاهي ، به خاطر تموم شدن اين جنگ لعنتي ... به خاطر مليساندرا و
به خاطر آدريان ... "
شمشيرش را چرخاند و جراحتي عميق و مرگبار روي سينه کريشنا نشاند . دستان کريشنا شل شد و شمشيرش افتاد . روي زمين زانو
زد و زخمش را با دست گرفت و مبهوت و متحير به چشمان لبريز از اشک آيدن خيره شد . آدريان با حيرت چند قدم به عقب رفت . آيدن
کنار کريشنا زانو زد و به آن چشمان آبي که حالا رگهاي سرخ آن از شدت درد بيرون زده بود ، خيره شد .
بريان فرياد ديوانه واري کشيد و به سمت کريشنا دويد . آيدن شانه هاي کريشنا را گرفت . کريشنا خودش را به آيدن تکيه داد و با نفس
هاي نا منظم و صدايي گرفته گفت :
- ديشب ... مي خواستم ... بـ .. با .. تو ... تو ... بر... برقصم . _ به سختي نفس فرو داد _ حس .. حسرتش .. رو ... مـ ... ي... مي
خور .. م ... _ سرش را پايين گرفت و ادامه داد _ قر..قرار .. ن..نبود ... کسي .. وا .. وارد .. مبارز..ه .. بشه ...
آيدن بغضش را فرو خورد و با دردمندي به کريشنا خيره شد . کريشنا اما ادامه داد :
- ب .. بدون ... ه ... هيــــ .... هيچ .. تر ..حمي ..
آيدن با تعجب به کريشنا خيره شد اما پيش از هر عکس العملي کريشنا خنجرش را درست در قلب آيدن فرو کرد . نفس در سينه آيدن
حبس شد . درد طاقت فرسايي تمام وجودش را در بر گرفت . کريشنا را رها کرد و روي زمين افتاد . بريان بلافاصله کريشنا را ميان
بازوانش گرفت . آدريان به سمت آيدن دويد و گفت :
- آيدن .. تو نبايد مي مردي ... نبايد .
آيدن اما نه مي توانست چيزي بگويد و نه مي خواست که حرفي بزند . سرش را به سختي به سمت کريشنا چرخاند و به چشمان آبي و
درشتش خيره شد که به بريان زل زده بود و برياني که بي تابانه مي گريست . کريشنا سر گرداند و به آيدن نگاه کرد و براي آخرين
بار بازدم کرد . بريان با درماندگي فرياد زد و کريشنا را در آغوشش فشرد . بدن آيدن به شدت مي لرزيد و هر از چند گاهي شوکي
عجيب به آن وارد مي شد . صداي فريادهاي پيروزي سپاه غرب به گوش مي رسيد . هاران آيدن را از ميان بازوان لرزان از گريه
آدريان گرفت . آدريان از جا برخاست و رو به رزالين کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com