#کریشنا_پارت_337

فرياد زد :

- نبايد اينکارو مي کردي .

آيدن شانه بريان را فشرد و گفت :

- تو آخرين نفري هستي که بايد از اين جمع بميره ... نمي تونستم بذارم اينقدر ساده بميري .

بريان از جا برخاست و به سمت کريشنا رفت . کريشنا گوشه اي از پيراهنش را پاره کرد و بازويش را بست و گفت :

- نيازي به نگراني نبود بريان .

بريان به چشمهاي سرد و بي حس کريشنا خيره شد و گفت :

- نيازي به نگراني نيست . خودت هم مي دوني که پايان اين مبارزه چيه کريشنا .

- آره .. مي دونم ... من از جمجمه آدريان تاج شاهي ميسازم .

- نمي تونم بذارم جلوي چشمام بميري ...

کريشنا پيشاني بريان را بوسيد و گفت :

- اينو کسي داره ميگه همين الان به خاطر من تا دم مرگ رفت .

- من حاضرم به خاطرت بميرم .

کريشنا دستان بريان را فشرد و گفت :

- اما من حاضر نيستم به خاطرم بميري . بريان ... برگرد سر جات ... من پيروز اين مبارزه ام بهت قول مي دم .

بريان خواست او را در آغوش بکشد اما خود کريشنا مانعش شد :

- نه بريان ... وقتي سر آدريان رو روي نوک شمشيرم حمل مي کنم ... من رو محکم توي آغوشت نگه دار .

قطره اي اشک از روي گونه ي بريان سرازير شد . کريشنا بي آنکه به آيدن نگاه کند ، رو به آدريان کرد و گفت :

- زخمت خوب شد . سخت جون تر از اين حرفايي .

آدريان اما به آيدن نگاه مي کرد . آيدن عقب عقب از ميدان کناره گرفت و دور تر از هر دو سپاه کنار يک جوي کوچک آب نشست و

دوباره صورتش را شست . قطرات اشک بي اراده از چشمانش مي چکيد . ترديد و انکار از درون او را در هم شکسته بود .

کريشنا تاجش را روي سرش صاف کرد و فرياد زد :

- برو به جهنم آدريان .

مبارزه دوباره آغاز شده بود . آيدن مي توانست صداي نفس هاي منقطع و نامنظم هر دو را بشنود که بدون ترحم و خستگي ناپذير مي


romangram.com | @romangram_com