#کریشنا_پارت_333
:
- حالا نبرد به عادلانه بودنش نزديک تر ميشه .
آدريان با انزجار گفت :
- تو يه ديو .. يه اهريمن نفرت انگيزي کريشنا .
کريشنا ابرويي تاب داد :
- نه ... من يه پادشاهم ... يه پادشاه ... _ سپس آدريان را مخاطب قرار داد و اينگونه صدايش زد :_ هيولا ... !
آدريان سر بلند کرد و با غضب به کريشنا خيره شد و گفت :
- فقط من و تو مي جنگيم . هر کس ديگه اي هر اقدامي کنه ... مي ميره .. بدون هيچ ترحمي ...
کريشنا خنديد :
- بدون هيچ ترحمي ... منم يه شرط دارم . _ بند زرهش را گشود و ادامه داد _ بدون زره و کلاه خود ...
آدريان بندهاي زره اش را گشود و گفت :
- شجاع شدي کريشنا ...
- بيشتر از اون چيزي که تصورش رو بکني ... قدرتمند .
آدريان کلاه خودش را به گوشه اي انداخت . کريشنا هم به طبع همين کار را انجام داد .تاج پادشاهي اما همچنان روي سرش خودنمايي
مي کرد . حالا هر دو بدون زره و کلاه خود و تنها با سلاح هايي که روي کمربندشان تعبيه شده بود ، رو به روي هم مي ايستادند . قلب
آيدن از شدت اضطراب سخت به تپش افتاده بود . نمي توانست انتخاب کند که براي پيروزي کدام يک از انها دعا کند . ترديد احمقانه
اش که براي مدتي خفته به نظر مي رسيد حالا به شدت به گريبانش چنگ زده بود .
کريشنا و آدريان دور دايره اي فرضي چرخيدند . آدريان تنها شمشيري براق بزرگ به دست داشت و کريشنا شمشير باريک اما بلند و
سپري کوچک حمل مي کرد . چشم هاي هر دو برق مي زد . ديگر اثري از نرمش پدرانه و يا محبت فرزندي در هيچ کدامشان نبود . آيدن
از اين نگاه وحشت داشت . اولين ضربه را کريشنا نثار آدريان کرد . صداي برخورد تيغه شمشير ها چنان دهشتناک بود که آيدن تصور
romangram.com | @romangram_com