#کریشنا_پارت_332

- من يه اسب خالي دارم .

آيدن با ترس سر گرداند . هاران با عصبانيت به او نگاه مي کرد . آيدن روي اسب خالي نشست و گفت :

- متاسفم ... اما مجبورم .

هاران با انگشت به او اشاره کرد تا ساکت شود و سپس به آدريان اشاره کرد . آيدن به خودش يادآوري کرد که آدريان هم شنوايي

فراطبيعي دارد . بنابرين تمام راه را ساکت و بي صدا تا قصر رفتند . در محوطه قصر اگر چه هنوز خون ديده مي شد اما ديگر اثري

از سلاح هاي شکسته و اعضاي بدن مقطوع نبود . سپاه ايستاد اما آدريان همچنان به حوض خونين نزديک شد و گفت :

- من آماده ام کريشنا .

کريشنا سوار بر اسبي دورگه از پله هاي قصر پايين آمد . در حالي که تک شاخ لاغر و نزاري پشت سرش با پاهايي لرزان و ضعيف

گام برمي داشت . آدريان با ديدن تکشاخ از اسبش پايين پريد و گفت :

- اين امکان نداره ... اون ... اون .

کريشنا هم از اسب برايتش پياده شد و گفت :

- تو يه مالتس کامل نيستي ... در واقع نشدي ... چون من نذاشتم . چون فکر مي کردم ارزش اينو داري که به خاطرت اين تکشاخ رو

زنده نگه دارم .

آدريان با حيرت به تکشاخ خيره شد و گفت :

- من اون شب کشتمش ... واسه همين از پس اون همه الف بر اومدم .

- نه ... تو از پس اون الف ها بر اومدي چون فکر مي کردي کاملا تبديل شدي ... واسه همين همه قوات رو يک جا به کار گرفتي ... تو

نمي دوني تبديل واقعي يعني چي ... تو هيچي درباره هيولايي که ممکنه بشي نمي دوني آدريان . تو کامل نيستي .

آدريان سکوت کرد و به کريشنا خيره شد . کريشنا يالهاي تکشاخ را لمس کرد و ادامه داد :

- اما حالا .. ديگه دونستن اينکه من نجاتت دادم يا نه ... فرقي نمي کنه ... حالا اين حرفا هيچي رو تغيير نمي ده . فقط من ... کاري رو

مي کنم که هميشه مي خواستم امتحانش کنم .

در چند صدم ثانيه ، پيش از آنکه آدريان بتواند جلودار کريشنا شود . کريشنا شاهرگ تکشاخ را بريد و شروع به نوشيدن از آن کرد .

آدريان فرياد زد :

- نه کريشنا .

اما تکشاخ به شدت لرزيد و درخشندگي اش براي هميشه خاموش شد . کريشنا لب خون آلودش را پاک کرد و با لبخندي پيروزمندانه گفت


romangram.com | @romangram_com