#کریشنا_پارت_331

کرد . پشت چشمانش را سايه سياهي کشيد و لبهايش را سرخ کرد . با خود انديشيد :

" من پيروز اين مبارزه ام ... اون يه مالتس کامل نيست . "

سپس شمشير و خنجر را وي کمرش تعبيه کرد . بغض عجيبي گلويش را مي فشرد . جمله آخري که آدريان شب گذشته گفته بود ، آزارش



مي داد . با خودش تکرار کرد :

- رقص بهترين کاريه که ميشه توي شبي انجام داد که مطمئن نيستي شب ديگه اي رو مي بيني يا نه ...

قطره اي اشک از چشمانش روي زمين چکيد . به سمت در رفت . گرچه دوست نداشت با بريان رو به رو شود اما ناچار بود . احتمالا

مي خواست حدسيات خود را درباره فرار آيدن بگويد . ديگر برايش فرقي نمي کرد آيدن کجا باشد . مخصوصا بعد از شب اندوهباري که



گذرانه بود . از همه چيز نااميد و درمانده شده و تنها چيزي اکنون در ذهنش مي چرخيد غلبه به آدريان و پس گرفتن حق حکومتش بود .



با گامهايي خسته و آرام به سمت برج ناقوس رفت و در اتاق ناقوس را گشود . تکشاخ ضعيفي با حالتي بيمارگونه کنار اتاق افتاده بود

.

کنار تکشاخ نشست و رگ گردنش را بريد . مايعي نقره فام روي گردن تکشاخ جاري شد . لبهايش را به زخم متصل کرد و نوشيد .

تکشاخ به خود لرزيد . دست از نوشيدن برداشت و گفت :

- متاسفم ... اما مجبوريم امروز با خودم به يه جنگ ببرمت .

* * *

با سر و صداي سربازان از خواب بيدار شد . سرش گيج و منگ بود . با ترس از جا برخاست و زير لباسش را چک کرد تا از بودن

شمشيرش مطمئن شود . هنوز زير پيراهنش جاسازي شدد بود . همراه سپاه آدريان ، به سمت قصر حرکت کرد . احساس غريبي داشت

.

حس مي کرد قلبش در سينه سنگيني مي کند . سعي کرد تا به خود مسلط شود اما گويا ممکن نبود . يکي از سواره نظام رو به او کرد و

گفت :

- خسته اي رفيق .. بپر بالا ...

صدايي اما آن دو را متوقف کرد :


romangram.com | @romangram_com