#کریشنا_پارت_330

در حالي که انتخابش کردم .

آدريان نفس عميقي کشيد :

- کسي چه مي دونه ... شايد تو من رو شکست بدي ...

کريشنا لبخند زد :

- من جلوي يه مالتس هيچ شانسي ندارم .

- يه مالتس کامل .

کريشنا نگاه معناداري به آدريان انداخت :

- فکر مي کني کاملا تبديل شدي ؟

- قاعدتا بايد شده باشم . گرچه اينطور به نظر نمي رسه .

کريشنا به آدريان خيره شد . در نگاهش حرفهايي بود که گويي هرگز نمي تواند به زبان بياورد . به سمت اسبش برگشت و سوار شد و

پرسيد :

- قبول مي کني ؟

- من هم نمي خوام مردمم بميرن .. گرچه برخلاف سپاه تو اونا دوست دارن بجنگن و اگه لازم شد بميرن .

- اين مردم که اينجوري مي رقصن ؟

- فکر کنم رقص بهترين کاريه که ميشه توي شبي انجام داد که مطمئن نيستي شب ديگه اي رو مي بيني يا نه ...

کريشنا سرش را پايين گرفت و کلاه شنلش را روي سرش گذاشت و به سمت قصر برگشت . آيدن نگاهش را از کريشنا که در قلب

تاريکي محو شده بود برداشت و به آدريان دوخت و گيلاس شرابش را به گيلاس سربازانش مي زد و از ميانشان مي گذشت . قلب آيدن

اما مي لرزيد . از اين جنگ شوم بيزار بود ، مخصوصا از آنچه فردا رخ مي داد . کاش مي توانست مانع ادامه جنگ شود . خدا خدا مي

کرد ، بريان و يا پيتر و حتي شايد ژوليت مانع نبرد تن به تن کريشنا با آدريان شوند . روي کنده درختي نشست و به نوازنده خيره شد

که حالا خسته و درمانده مي نمود و سربازاني که از شدت افراط در نوشيدن تلو تلو مي خوردند و چرت و پرت مي بافتند . عده اي هم

روي علف ها خوابشان برده بود و تعدادي هم همچنان مي رقصيدند . آيدن پايين کنده دراز کشيد تا خوابش ببرد .

* * *

چشم که گشود ، اتاق تاريک بود اما مطمئن بود خورشيد طلوع کرده است . پرده ها را کشيد . نور خورشيد چشمش را مي زد . مقابل

آينه ايستاد . قيچي کوچکي برداشت و موهايش را تا پايين گوشهايش بريد . تاج پادشاهي را روي سرش محکم کرد . زرهش را به تن


romangram.com | @romangram_com