#کریشنا_پارت_329



نظاره گر رقص و آواز بود . از ميان تاريکي شب و از سمت قصر پيکري شنل پوش سوار بر اسب به آتش نزديک مي شد . آدريان و

هاران و گيلن به مسلح به سمت او رفتند . شنل پوش از اسب پايين پريد و اسب را به درختي بست و نزديک شد . حالا در نور آتش

کاملا ديده مي شد . کلاه شنلش را کنار زد .

آدريان شمشيرش را با ديدنش پايين آورد .

گروه موسيقي ساکت شد . آيدن چند قدم به جلو رفت . کريشنا را ديد که مقابل آدريان ايستاده است . آدريان لبخند زد :

- مي خواين به جشن ما ملحق بشين .

کريشنا نگاه سردي به او انداخت :

- ما براي مرده هامون ارزش قائليم .

- ما رو به خاطر جسارت ببخشين اما سپاه من نياز داشت يه کم شاد باشه ... روحيه براي جنگ فردا خيلي مهمه . متاسفم که مجبورم

اينکارو بکنم . _ سپس رو به گروه نوازنده کرد _ ادامه بدين ... هيچي نبايد متوقفتون کنه .

موسيقي دوباره آغاز شد . آيدن به آدريان نزديک تر شد تا حرفهايشان را راحت تر بشنود . کريشنا گفت :

- مي خوام با هم حرف بزنيم . خصوصي .

- اگه بازم اومدي تا پيشنهاد هاي قبلي رو تکرار کني بايد بگم تمايلي به صحبت ندارم .

- نه ... اما اومدم تا يه چيزي بخوام .

- چي ؟

کريشنا نگاهي به اطراف انداخت . آدربيان تاکيد کرد :

- کسي اينجا صدات رو نمي شنوه .. همه مشغول جشن هستن ... چي مي خواي ...

کريشنا سرش را پايين انداخت و پاسخ داد :

- مي خوام سرنوشت جنگ رو من و تو تعيين کنيم . نمي خوام ديگه خون کسي ريخته بشه .

- يه نبرد تن به تن ... پيشنهاد بدي به نظر نمي رسه ... اما تو مي دوني که شکست مي خوري .. تو مي ميري ...

کريشنا با لحن متاثر و دردمندي جواب داد :

- مي دونم آدريان ... من در هر حال مي ميرم ... چون محاله که زنده باشم و قصر رو بهت تسليم کنم ... فقط نمي خوام اينجوري بميرم

... نمي خوام مردمم بهم به چشم يه ترسو نگاه کنن که حاضره همه رو فداري زنده موندن خودش بکنه ... مي خوام قهرمانانه بميرم ...


romangram.com | @romangram_com