#کریشنا_پارت_328
مي توانست کريشنا را ببيند که به سختي مانع چکيدن اشک روي لباسش مي شود اما اشکي سيلابوار گويي به او غلبه کرده بود . آيدن
سرش را پايين انداخت . پريها تا بوت خود را به جوي کوچکي که به رودخانه منتهي مي شد سپردند . کريشنا و جمعيت سياه پوش
عزادار و گريان به سمت قصر برگشتند . آيدن ديگر تحمل ديدن جوي خون و زره هاي از هم دريده و دست و پاهاي بريده شده را
نداشت . وسط ميدان شهر آتش بزرگي برپا شده بود و لشگر آدريان کشته شده هايشان را تک تک و با مناسک خاصي به آتش مي سپردند
. آيدن مي توانست صداي آدريان را بشنود که مي گفت :
- من واقعا به خاطر اينکار متاسفم . من هم مثل همه شما ترجيح مي دادم اونا توي گورستان جنگل سپيد به خاک سپرده بشن ... اونا
بدون شک قهرمانن اما نگهداري اينهمه جسد ممکنه باعث بيماري بشه ... من نمي خوام زنده هامون رو از دست بديم . به آتش مي
سپاريم به اميد اينک روحشون مثل ققنوس از آتيش برخيزه و آزاد بشه .
آيدن ايستاد . زرهش را در آورد و با لباس کهنه و کتانش به جمعيت آدريان پيوست . بر خلاف سپاه کريشنا اين جمع نا اميد و اندوهبار
به نظر نمي رسيد . حتي به سوختن کشته هايشان هم با افتخار مي نگريستند . آخرين جسد هم که به آتش پيوست براي دقايقي همه
مشغول خواندن اورادي غريب کردند . آيدن با ترديد گوشه اي کنار چند سرباز ايستاد . صداي آدريان را مي شنيد :
- براي آغاز روز سرنوشت ساز ... به يه شب بي نظير احتياج داريم . بشکه هاي شراب کارآسار براي همه آزاده .
جمعيت از ته قلب هورا کشيد . آدريان با صداي بلندي گفت :
- چرا معطليد ... بکوبيد ...
گروه عجيب موسيقي اي دور آتش شروع به رقص کردند و ترانه اي به زباني نا آشنا مي خواندند . آيدن مي توانست هاران را ببيند که
همگام با ادريان در ميان جمعيت قدم مي زند . خودش را عقب کشيد . اگر چه بعيد بود با اين صورت سياه و زغالي ، موهاي تراشيده و
لباس هاي مندرس شناسايي شود اما ترجيح مي داد حداکثر امنيت را رعايت کند .
جمعيت همپاي هم مي رقصيدند و مي نوشيدند . آيدن گيلاس چوبي اي از شراب برداشت و سر کشيد .
شب از نيمه شب گذشته بود ، گرچه بيشتر از نصف سپاه به چادر هايشان برگشته بودند اما گروه موسيقي و تعداد زيادي از سپاهيان
همچنان مشغول پايکوبي و نوشيدن بودند . خواننده هم گويي خستگي ناپذير بود . آدريان نيز همچنان روي تختش کنار آتش نشسته بود و
romangram.com | @romangram_com