#کریشنا_پارت_326



مي شد .

عده اي هم اجساد را در تابوت هايي چوبي و ساده مي گذاشتند . چند تن هم از سپاه آدريان مسئول شناسايي و حمل کشته شده ها و

مجروحان جبهه خود بودند که آيدن از ميان آنها آگوستا را مي شناخت . ديدن اين صحنه هاي دلخراش ، پاهاي آيدن را سست کرده بود



. نمي توانست مردن اينهمه بيگناه را يک جا براي هيچ و پوچ تحمل کند .

کنار حوض نشست و به خوناب هاي سرخ آن خيره شد . پري هاي کوچک با غم و اندوه براي کشته شدگان آواز سوگواري مي خواندند .



اشک از چشمان آيدن سرازير شد . دستش را در خونابه فرو برد . پري کوچک و آشنايي گريان و بي قرار وارد حوض شد و جسم بي

جان پري مذکري را بيرون کشيد که تير بزرگي درون سينه اش نشسته بود . پري بيچاره نمي توانست وزن ، پريزاد مذکر را به همراه

تير تحمل کند . آيدن به او کمک کرد . پريها دور او جمع شدند . آيدن تير را از سينه اش يرون کشيد و با تکه پارچه سفيدي جاي زخم

را بست و جسد بيجانش را زير فواره خونين گرفت . پري ها با سوز بيشتر نوجه سر داند . سه تن از آنها تابوت کوچکي را نزديک

آيدن گرفتند . آيدن پري بي جان را درون تابوت گداشت .

صداي شيپور عزا از برج ناقوس به گوش رسيد . کريشنا و جمعيتي سياه پوش از قصر بيرون آمدند و به سمت دروازه رفتند . پريها و

آيدن هم دنبالشان به راه افتادند . کريشنا با صداي بلند گفت :

- مي خوايم کشته هامون رو دفن کنيم . بايد خودمون رو به تپه گورستان برسونيم .

آيدن مي توانست صداي آدريان را بشنود که با صداي رسايي پاسخ داد :

- در امانين . ما بهتون فرصت اينکارو مي ديم . فرصت عزاداري مي ديم .

جمعيت سياهپوش پشت سر کريشنا به راه افتاد،در حالي که تقريبا هرچهار نفر يک تابوت را به دوش مي کشيدند و نواي غم انگيزي را

زمزمه مي کردند ،

از کنار ارتش آدريان گذشتند . آيدن نيم نگاهي به لشگر غربي انداخت . آنها همگي يکدست سپيد پوشيده و بالاي سر اجساد کشته شده

ايستاده بودند . سکوتس عجيب بر سپيدپوشان ارتش قلعه سياه حاکم بود . آيدن اما ترجيح داد با سياهپوش هاي قصر همگام شود .

تشيع و دفن کشته شدگان شايد غم انگيز ترين صحنه اي بود که آيدن مي ديد . مادران و پدران عزادار ، همسران گريان و کودکان زرد

و بي حال ، خواهران و برادران اندوهگين . فرماندهان و سربازاني مرده . گاه بدون دست و سر و پا . رگ هاي بريده شده گردن و


romangram.com | @romangram_com