#کریشنا_پارت_325

- بهش مي گم تمام تلاشت رو براي عوض کردن تصميمم کردي .

راد گفت :

- به اميد ديدار آيدن .

آيدن لبخندي زد و به تاخت از او دور شد . بايد خودش را تا پيش از اتمام اولتيماتوم به قصر مي رساند . باد ميان موهايش کا حالا تا

بالاي گردنش بلند شده بود را به هم مي ريخت . اسب با تمام سرعت مي دويد . آيدن زير لب گفت :

- زود باش پسر ... نبايد من رو دير برسوني .

انگيزه و نيرويي غير قابل وصف در تمام تنش دميده شده بود . احساس پرواز داشت . دستهايش را از هم باز کرد و از ته قلبش فرياد

کشيد . باد حالا تمام تنش را نوازش مي کرد . قبضه شمشيرش را لمس کرد و گفت :

- من دارم ميام ... بدون ايمان به سرنوشت .

از دور مي توانست ديوار بلند باغ پشتي قصر را ببيند . سرش را به گوش اسب نزديک کرد و ادامه داد :

- من بايد از اون دروازه لعنتي رد بشم ... خواهش مي کنم مقاوم باش ...

اسب سرعت کرفت . آنقدر تند که آيدن ديگر قادر نبود منظره اطراف را ببيند . سرعتي عجيب که آيدن حتي در سريعترين تکنولوژي

هاي بشري هم سراغ نداشت . فرياد زد :

- اين عاليه ... همينطوري ادامه بده .

به ديوار بلند باغ نزديک شدند . اسب خيز گرفت و در کمال حيرت و ناباوري آيدن پرشي مافوق طبيعي انجام داد . آيدن از سر شوق

بلند بلند خنديد . سرعتشان به حدي بود که هيچ کس قادر به ديدنشان نشد . اسب روي چهار پايش فرود آمد و پشت تخته سنگ بزرگي

ايستاد . آيدن پايين پريد و يالهاي اسب را نوازش کرد و گفت :

- کارت عالي بود پسر ...

سپس با تمام سرعت از او دور شد . قصر در سکوتي عجيب فرو رفته بود . آيدن صورتش با زغال ها و خاکستر ها صورتش را سياه

کرد و لباس و زره خونين يکي از اجساد را به تن کرد . موهايش را با تيغه شمشير از ته به صورت نا منظمي بريد . کلاه آهني سبکي

به سر کرد و وارد محوطه اصلي قصر شد . چيزي که مي ديد برايش باورنکردي مي نمود . کشته ها در فاصله يک قدمي و گاه حتي روي



هم قرار گرفته بودند . دست و پاها و سر هاي بريده و بدن هايي غرق در خون . پرستاران مشغول مداواي زخم ها و جراحت هاي

عميق جنگاوران بودند . عده اي هم با نهايت سوز روي جسد عزيزانشان مي گريستند . قلب آيدن به لرزه در آمد . اين جنگ نبايد شروع


romangram.com | @romangram_com