#کریشنا_پارت_322
آيدن با تعجب به راد نگريست و پرسيد :
- ديگه چي ديدي ؟
راد بي آنکه پلک بزند به آيدن خيره شد و پس از چند ثانيه سر گرداند . گويا براي حرفي که مي خواست بزند ، با خودش درگير بود و
ترديد داشت . لبخندي مصنوعي زد و پاسخ داد :
- آيدن ... سرنوشت هيچ کس از قبل تعيين شده نيست . همه چيز قابل تغييره ... _ دوباره به آيدن نگاه کرد و ادامه داد _ در حال
تغييره .
سپس الويس را روي پشتش گذاشت و به آيدن اشاره کرد که سوار شود . آيدن با ترديد گفت :
- نمي خوام اذيتت کنم .
- نمي کني . من سريع تر از تو ام آيدن . سوار شو .
آيدن روي پشت راد پريد و گفت :
- متاسفم .
راد با سرعت هر چه تمام تر حرکت کرد و پاسخ داد :
- نباش ... حمل يه پادشاه واقعي براي من افتخاره .. من تعصب بقيه سانتور ها رو ندارم آيدن . حتي تکشاخ ها هم گاهي رام مي شن .
جايي که فکر مي کنن ارزشش رو داره .
- تو که به پادشاهي کريشنا ايمان داشتي ...
- خيلي چيزها تغيير مي کنه آيدن . خيلي چيزها در حال نغييره .
آيدن لبخند زد . راد پرسيد :
- مقصدت کجاست ؟
- جنوب . هر جا که يه کوتوله و يه اسب دو رگه ببنيم .
- مي خواي براي هميشه بري؟
- نمي دونم . فعلا فقط مي خوام الويس رو از اينجا دور کنم .
- يعني هنوز تصميمت رو نگرفتي ؟
- شايد يه روزي برگشتم .
- شايد ديگه نشه برگردي . بعد از اين جنگ معلوم چي بشه .. ممکنه مرز براي هميشه بسته بشه . ممکنه ديگه هيچ راهي براي برگشت
romangram.com | @romangram_com