#کریشنا_پارت_321
اعصابش گويي از کار افتاده بود . دردي حس نمي کرد اما نگاه به استخوان بيرون زده اش او را به شدت مي آزرد . تمام تنش مي
لرزيد . فرياد کوتاهي زد . به سختي خودش و الويس را به گوشه اي کشاند . اشک سردش روي گونه اش سرازير شد . نمي دانست اين
زخمش اصلا ترميم مي شود يا نه .
براي لحظه اي فکري به سرش زد . با دستهاي لرزان و سرد استخوانش را سر جايش گذاشت و سعي کرد تا جايي که مي تواند ، در
جايگاه درستش قرار دهد . سنگ تيزي برداشت و بازوي الويس را زخمي کرد . خون سرخي جاري شد . لبهايش را به زخم الويس
چسباند و تا مي توانست از خونش نوشيد . باور کردني نبود . زخم هايش به سرعت شروع به ترميم کرد . لبخند زد . زخم الويس هم در
چند ثانيه ترميم شد . با ترديد از جا برخاست اما ناگهان تمام بدنش به هم پيچيد . خون بالا مي آورد . بدنش پس از ترميم ، خون
اضافي را پس زده بود .
با اضطراب الويس را روي کولش گرفت و به سمت در مخفي خروجي باغ حرکت کرد
فصل پنجم :
شاه و هيولا
انگار نه انگار که ساعتي پيش استخوان شکسته اش بيرون زده بود . پاهايش فرز و سريع حرکت مي کرد و در عين حال تحمل وزن
الويس را هم داشت اما آيدن خسته شده بود . اثر خون تکشاخ از بدنش خارج شده و بدنش بار ديگر به حالت عادي برگشته بود . گرچه
در حالت نرمال هم قواي بدني آيدن چند برابر يک انسان بالغ معمولي ، کار مي کرد اما حمل يک مرد هشتاد کيلويي در مدت يک ساعت
آن هم در حال فرار ، بدون شک خسته اش مي کرد . به عقب نگاه کرد نمي توانست معطل کند . اصلا نمي دانست کجاست ، تنها طبق
دستور العمل اران به سمت جنوب مي رفت . بي مقصد و بي هدف . صدايي از پشت سرش او را تا سر حد مرگ ترساند .
- چرا ما هميشه در حالي همديگرو ملاقات مي کنيم که تو با يه جسم بي هوش در حال فراري ؟
آيدن با وحشت سر گرداند و فرياد کوتاهي زد و نفس زناندر حالي قلبش به شدت مي تپيد گفت :
- راد ؟ خداي من ... من رو ترسوندي .. چرا هميشه ملاقات من و تو بايد با ترسوندن من همراه باشه ؟
راد خنديد و گفت :
- مي دونستم اينجا مي بينمت .
آيدن که هنز قلبش بي تابانه مي خواست از سينه اش بيرون بجهد ، گفت :
- مزخرف نگو .
- جدي مي گم . ديشب ديدمت . البته ... زخمي ... ديدم پاهات شکسته . بدجوري ...
romangram.com | @romangram_com