#کریشنا_پارت_320
- اين تو بودي که جنگ رو انتخاب کردي ...
- مي خوام بازم بهت فرصت بدم ... بهت فرصت مي دم زخمي هات رو مداوا کني ... فرصت مي دم کشته هات رو دفن کني ... بهتره
تسليم بشي ، من نمي خوام بيشتر از اين خون ريخته بشه .
هاران رو به آيدن با صداي آرامي گفت :
- بايد همين الان بريم . اولتيماتوم که شروع بشه ، فرار خيلي سخت ميشه .
آيدن نگاهي به الويس انداخت و دستان خوني اش را با لبايش پاک کرد و گفت :
من مي تونم بپرم اما واقعا نمي دونم از پس اين ارتفاع بر ميام يا نه . مي ترسم . اونم با الويس بي هوش . کاش يه جور به هوش بياد .
- محاله به هوش بياد .. مگر اينکه کريشنا خودش به هوشش بياره . عموي پدر من به وسيله شاه ويراس تبعيد شد ... تا زمان مرگ شاه
ويراس توي تبعيد موند .
آيدن الويس را به زحمت روي شانه هايش گرفت و گفت :
- پنجره رو به باغ خلوت رو باز کن .
هاران پنجره را گشود . آيدن نگاهي به ارتفاع انداخت و با اضطراب ادامه داد :
- نمي تونم ... اين خيلي بلنده .
هاران گفت :
- چاره اي نيست آيدن فقط تمرکز کن . بايد بري ...وقت نداري آيدن . زود باش .
آيدن نيم نگاهي به او انداخت و گفت :
- تو دوست وفاداري بودي هاران . ازت ممنونم ... واقعا ممنون ... اگه مي تونستم برات جبران مي کردم .
هاران لبخند زد :
- تو پادشاهي هستي که من حاضرم به خاطرش بميرم .
- به اميد ديدار هاران .
- به اميد ديدار سرورم .
آيدن لبخند زد و لبه پنجره ايستاد و روي پاهايش تمرکز کرد و نفس عميقي کشيد و خودش را رها کرد . الويس سنگيني مي کرد . آيدن
سعي کرد ، ماهيچه هايش را فنروار حفظ کند . روي زانوهايش فرود آمد . يکي از استخوانهايش به شدت صدا داد . نگاهي به پاهايش
انداخت . با وحشت به خود لرزيد . استخوان پايش شکسته بود و گوشت و پوست را شکافته و بيرون زده بود . قلبش فرو ريخت .
romangram.com | @romangram_com