#کریشنا_پارت_319
آيدن با نهايت قوايش بازويش را از آلن و ديانا جدا کرد و گفت :
- کاش اينقدر به اصرار احمقانتون ادامه نمي دادين .
سپس پيش از آنکه هيچ کدامشان واکنشي نشان بدهند ، دست راستش ا در سينه آلن فرو برد و با دست چپش قفسه سينه ديانا را شکافت
. مي توانست تپش هاي قلبشان را احساس کند . به هر دوي آنها نگاه کرد و گفت :
- متاسفم ... پدر ... مادر .. اما چاره اي ندارم .
اصلا کنترل اعضاي بدن و مغزش را نداشت . با تمام قوا تلاش مي کرد تا فرياد بزند و جلوي خودش را بگيرد اما خشم تصميم ديگري
گرفته بود . بي آنکه دستانش از روحش فرمان برداري کنند ، قلب ديانا و آلن را فشرد . چشمهاي آلن گرد و از شدت درد سرخ شد .
ديانا ناباورانه و وحشت زده به آيدن خيره شد .
هاران فرياد زد :
- نه آيدن . اونا پدر و مادرتن ... آيدن اينکارو نکن .
آيدن نيم نگاهي به هاران انداخت و گفت :
- اونا هيچي نيستن .
سپس با قدرت و سرعي شگفت انگيز قلب هر دو را بيرون کشيد . جسد آلن و ديانا روي زمين افتاد . آيدن به دو قلب بي تپش و مرده
دستانش نگاه کرد و گفت :
- متاسفم اما هميشه مي دونستم يه روزي اين اتفاق مي افته . مي دونستم يه روز اينکارو مي کنم ... ظاهرا امروز همون روز بود .
سپس با عجله از پله ها بالا رفت و پشت ستوني پنهان شد . راهروي اتاق الويس به طرز عجيبي خالي بود . نگاهش را تيز کرد .
نگهبانان روي بالکن برج ايستاده بودند . صداي آدريان به گوش مي رسيد .
- قصر رو تسليم کن کريشنا ... مقاومت فايده اي نداره .
کريشنا پاسخ داد :
- بايد توي خواب ببيني که قصر رو بهت تسليم کنم ... بايد از روي جنازم رد بشي .
آدريان :
- همين الانش هم واضحه که من پيروز مبارزه ام کريشنا . نذار بيشتر از اين تلفات بديم .
آيدن با گامهاي آرام نزديک اتاق الويس شد و در را با کليدي که به گردنش آويز بود ، گشود و همراه هاران وارد شد . کريشنا پاسخ
آدريان را داد :
romangram.com | @romangram_com