#کریشنا_پارت_318
- اما اون تو رو تسليم آدريان کرد .
- اون فقط جون من رو نجات داد .
ديانا با لحن غم انگيزي گفت :
- آيدن اون حتي به من اجازه نداد که بغلت کنم . نذاشت اون کوچولوي دوست داشتني با چشماي درشت سبز رو ببوسم . آيدن نمي ذارم
الويس يه بار ديگه تو رو ازم بگيره . من سه سال گذشته رو مادرت بودم ... و نمي تونم واقعا وصفش کنم که چقدر شگفت انگيز بود .
آيدن الويس ارزشش رو نداره که به خاطرش بميري .
خشم حتي به آيدن اجازه فکر کردن نمي داد :
- اون يه خوشبختي ساختگي بود ديانا ... حقيقت زندگي هيچوقت اونقدر شيرين نيست . از سر راهم بريد کنار ... نذارين انتخاب ديگه
اي بکنم .
آلن گفت :
چطوري بذارم بري و خودت رو به کشتن بدي ... آيدن .. من هنوز پدرتم و خواهم بود ... نمي توني اين حقيقت رو عوض کني .
آيدن احساس مي کرد ، ديگر حتي رفتار و گفتارش هم تحت اختيار نيست . تمام اعضاي بدنش گويي از خشم افسارگسيخته اش فرمان
مي گرفتند . کم کم خودش هم از اين سيطره بي حد و مرز خشم به وحشت افتاد اما انگار هيچ کاري از او ساخته نبود . فرياد زد :
- از سر راهم برو کنار آلن . من الويس رو نجات مي دم .. به هر قيمتي که شده ... و هيچ کس نمي تونه جلوي من رو بگيره .
- نمي تونم ... اونا مي کشنت ... نميتونم بذارم به خاطر الويس بميري .
آيدن بي توجه پله ها را بالا رفت اما ديانا و آلن بازويش را گرفتند . آيدن چشمانش را بست تا آرامشش را حفظ کند اما زن سرخ پوش
و تازيانه آتشينش به چشمش مي آمد . چشم گشود و به ديانا و آلن نگاه کرد . گويي هيچ چيز تحت اراده اش نبود . دوباره چشمانش را
بست . زن سرخ پوش شلاق شعله اش را به دست آيدن داد . آدن چشم گشود و تمام نيرويش را به کار گرفت و فرياد زد :
- بهتون گفتم ديگه سر راهم ظاهر نشين .
ديانا مصرانه گفت :
- نمي ذارم خودت رو به کشتن بدي .
- به تو مربوط نميشه ديانا ...
- من مادرتم آيدن ... انتظار نداشته باش بي خيالت بشم .
romangram.com | @romangram_com