#کریشنا_پارت_317
آيدن ناگهان گفت :
- بدون الويس جايي نميام .
هاران مچ آيدن را گرفت و گفت :
- براي اون فرصت نداريم .
- من نمي رم .
و مچ دستش را رها کرد و ادامه داد :
- نمي توني مجبورم کني .
سپس به سمت برج الويس دويد . هاران هم به ناچار همگام با او شد . هنوز بيش از نصف راه باقي مانده بود که کسي شانه هايش را به
ديوار کوفت و گفت :
- نمي توني بري بالا ... کريشنا گيرت مياره و مي کشتت ... براي الويس وقت نداري .
آيدن سر بلند کرد . آلن او را با تمام قدرت نگه داشته بود :
- ولم کن آلن ... من بدون الويس نمي رم .
- برگرد آيدن . الويس رو رها کن ... زنده نمي موني .
آيدن که به شدت دست و پا مي زد با خشمي لجام گسيخته گفت :
- مهم نيست ... مي ميرم اما بدون الويس نمي رم . کريشنا اونو مي کشه .
ديانا از بالاي پله ها پايين آمد و گفت :
- برو عزيزم . باور کن الويس هم نمي خواد به خاطرش بميري .
آيدن با عصبانيت آلن را هل داد و فرياد زد :
- نمي تونين جلوي من رو بگيرين .
سپس از پله ها بالا رفت . آلن و دينا دوباره راهش را سد کردند . آلن گفت :
- نمي فهمم چرا براي نجات کسي اصرار داري که همه زندگيت رو نابود کرده .
- زندگي من از اولش نابود شده بود ... من وارث اون تخت لعنتي به دنبا اومدم . هيچ کدومش تقصير الويس نيست .
ديانا گفت :
romangram.com | @romangram_com