#کریشنا_پارت_316

کرد . هيچ وقت تصور نمي کرد در يک نبرد واقعي قرار بگيرد . محوطه ورودي قصر ديگر زيبا و سر سبز به نظر نمي رسيد . دست ها

و پاهاي بريده شده ، سرهاي جدا از تن و خون تنها چيزهايي بود که خودنمايي مي کرد . قلب آيدن ناگهان فرو ريخت و فشرد . به

ازاي هر پلک زدنش يک نفر به زمين مي افتاد و جان مي داد . با هر نفس زدنش ، يک نفر آخرين نفسش را مي کشيد . آيدن به اين

اهميت نمي داد که اين افراد در کدام جبهه اند ، مهم اين بود که مي مردند و ديگر هرگز چشم نمي گشودند . مهم اين بود که قرباني

جنگي هزازساله مي شدند . هر کدام از آنها حتما پدر يا برادر و يا پسر يا حتي خواهر و دختر و مادر ، يک خانواده بودند .

پرده را بست و با درماندگي روي زمين نشست . خودش را مقصر مي دانست ...

سرش را روي زانويش گذاشت و مثل دختربچه ها گريست . نمي توانست جلوي اشک ها و هق هقش را بگيرد . بدنش از شدت گريه به

لرزه در آمده بود . حالش از همه چيز به هم مي خورد . دوست داشت يک نفر او را به خوابي ابدي ببرد و هرگز بيدارش نکند . سر و

صدايي نزديک در اتاقش به گوشش رسيد . از جا برخاست و شمشيرش را به دست گرفت و از غلاف بيرونش کشيد . در کمال تعجب ،

احساس مي کرد مي ترسد .

جسمي سنگين با صداي فريادي به در برخورد کرد و افتاد و در کسري از ثانيه در اتاق چهار طاق باز شد . هاران در آستانه در با

صورت و زره و شمشيري خيس از خون تازه ايستاده بود .

آيدن با وحشت دو قدم به عقب رفت . هاران گفت :

- نترس . من اينجام تا تو رو فراري بدم .

- اما آدريان ...

- بهم اعتماد کن . من تو رو به اون نمي سپارم . تو اصلا نبايد اينجا باشي . از در باغ پشت قصر به سمت جنوب برو ... يه کوتوله و

يه اسب دورگه منتظرتن . تا مي توني از اينجا دور شو . برگرد به دنيايي که بهش تعلق داشتي .. چون بعد از اين جنگ ... معلوم نيست

چه بلايي سر مرزها بياد . شايد ديگه نشه تو رو برگردوند .

آيدن با شک به هاران خيره شد :

- يعني براي هميشه برم ؟

- نکنه مي خواي اينجا بموني ؟ اينجا ديگه جاي تو نيست . زنده نمي موني ...

- اما ..

- چرا نمي فهمي .. تخت به تو وفاداره ... يعني اينجا از هر جاي ديگه اي براي تو خطرناک تره . برگرد . تو هنوز انساني .

آيدن با ترديد زره سبکي پوشيد . جرعه آخر بطري نقره فامش را سر کشيد و همراه هاران حرکت کرد . وقتي به کريدور اول رسيدند ،


romangram.com | @romangram_com