#کریشنا_پارت_315
ايستاد . با صدايي لرزان خيلي ناگهاني گفت :
- همه اين سالها ... توي همه لحظات تنهاييم ... تو رو تو ذهنم مي آوردم . بارها توي ذهنم مجسمت مي کردم . به شکل و شمالي مختلف
و چشمايي سرخ . من اون چشما رو دوست داشتم پدر . هميشه توي ذهنم مي ديدمت که من رو بين بازوهات ميگيري ... همراه من مي
خندي . موهام رو شونه مي کني . نوازشم مي کني ... همه عمر دوست داشتم .. تو ... تو پدرم باشي . فقط پدرم ... پدر من . من تونستم
درک کنم که مادرم رو از دست دادم اما هيچ وقت فکر نکردم تو مردي . هيچ وقت فکر نکردم پدرم رو از دست دادم . هيچ وقت از
داشتنت نا اميد نشدم پدر . هميشه مي خواستم که پدرم باشي .
آدريان سر گرداند . چشمان کريشنا حالا خيس از اشک بود . آدريان آب دهاني قورت داد و نفسش را در سينه حبس کرد . آيدن مي
توانست بغض گلوي آدريان را در نفس زدنش و برق اشک را در چشمان ياقوتي اش ببيند . اما نه اشکي چکيد و نه بغضي شکست .
آدريان تنها لبخند سردي به چهره اندوهبار کريشنا زد و گفت :
- اين اخرين نقشه براي راضي کردن من به صلح بود ؟ تحريک احساست من با بروز عواطفي که هر دومون مي دونيم وجود ندارن ...
روش خوبيه البته اگه من طرف مقابلت نباشم ... روي من جواب نمي ده .
کريشنا سرش را با حالت دردآوري پايين انداخت و به نوک پاهايش خيره شد و پاسخ داد :
- انتظاري بيشتر از اين هم ازت نداشتم . _ دوباره به آدريان نگريست و اينگونه خطابش کرد _ هيولا .
آدريان خنديد اما خنده هايش مو به تن آيدن راست کرد :
- اين هيولا به زودي شاه ميشه ... درست مثل شاهي که يه هيولا بود .
- مردم من تو رو نمي پذيرن .
- شايد بهتر باشه بذاريم زمان تصميم بگيره .
کريشنا ايستاد . هيچ حرف ديگري نزد و رفتن آدريان را تماشا کرد . آيدن خواست حرفي بزند اما کريشنا پس از چند دقيقه در سکوت
کامل اتاق را ترک کرد . آيدن اما همچنان به در خيره مانده بود . جنگ آغاز مي شد و آيدن ناتوان تر از هميشه در گرداب ترديد
گرفتار بود .
* * *
نگاه آيدن روي در اتاقش که حالا قفل و زنجير شده بود خيره ماند . دري که چند ساعت قبل در سکوت آرامش بسته شده و الان در اين
ازدحام و صداي تيغ و تير و شمشير همچنان بسته مانده بود . از گوشه پنجره و از پشت پرده هر از چندگاهي مبارزات را دنبال مي
romangram.com | @romangram_com