#کریشنا_پارت_314
آزاد و آن را تعبير مي کردند .
آدريان از جا برخاست و گفت :
- پس پيشنهادت همين بود ؟ اينکه يه بخش از سرزمين رو تحت اختيارمون قرار بدي و ما از اين همه بي عدالتي که در اين همه قرن
در حقمون شد پا پس بکشيم ؟ اون ظلم ها و خونريزي رو فراموش کنيم و مثل يه بچه که با اسباب بازي سرگرمش مي کنن ، سرمون رو
به حکومت کوچيکي گرم کنيم که تو اون رو بعدا بخشش خودت به مردم غرب بنامي .
- من فقط مي خوام مردم کمتري بميرن .
- مردم کمتري از سربازاي خودت . هيچ کدوم از سپاه من به مرگ اهميتي نمي دن . اونا تخت شاهي تو رو مي خوان و مطمئن باش چه
با مذاکره و چه بي مذاکره ازت مي گيرن .
- اگه اينطور باشه مردمت يه مشت احمقن .. چون من تختم رو تسليم هيچ کس نمي کنم .
آدريان شانه اي بالا انداخت و به سمت در رفت . کريشنا با صداي بلند ادامه داد :
- پس پيشنهادم رو رد مي کني ؟ نمي خواي دربارش حرف بزنيم ؟ نمي خواي پيشنهاد خودت رو بهم بگي ؟
آدريان نيم نگاهي به او انداخت :
- پيشنهاد من اينه که يا همين الان تاجت رو بذار روي ميز و تختت رو تسليم کن ... يا من تختت رو تصاحب مي کنم و تاجت رو برمي
دارم و ميذارم روي ميز اگه لازم شد ، اون رو از روي سر بريده شده و کبودت بر مي دارم .
آيدن به حرف آمد :
- نه آدريان ... نذار جنگ بشه .
آدريان ايستاد و اينبار به آيدن خيره شد :
- تو ديده بودي .. از نزديک لمس کرده بودي ... اون مردم ، خوشي ها و دردهاشون رو . تو مي دوني که پذيرش اين پيشنهاد از طرف
من ، خيانت وحشتناکي در حقشونه . براي مردمي که نسل اندر نسل براي شرافت و مرگ در راه عزت پرورش پيدا کردن . تو اينا رو
بهتر از هر کس ديگه اي مي فهمي آيدن . تو هنوز يه انساني .
آيدن ايستاد تا چيزي بگويد اما آدريان با نگاهش مانع شد و دستگيره در را فشرد . کريشنا هم از پشت ميز برخاست و نزديک آدريان
romangram.com | @romangram_com