#کریشنا_پارت_323

نباشه . يعني خيلي بعيده مرزها باز بمونه .

- نمي فهمم .

- ديگه نمي تونم واضح تر از اين بگم . بعد از اين جنگ ، تقريبا محاله بتوني برگردي .

آيدن به فکر فرو رفت و به الويس نگاه کرد که بي حرکت و ساکت با چشمهايي بسته روي پشت راد افتاده بود . باد تا پايان عمرش را

با اين جسم بيهوش و در کما زندگي مي کرد . با خود فکر کرد ارزشش را دارد .

راد ايستاد و گفت :

- اينم کوتوله و اسب برايت .

آيدن سر بلند کرد . مرد کوچک اندامي با ريش کم پشتي پايين چانه اش کنار يک اسب درشت اندام و درخشان ايستاده بود . آيدن از

پشت راد پايين پريد . کوتوله تعظيم کوتاهي کرد و گفت :

- آماده به خدمتم سرورم .

آيدن لبخند زد و رو به راد گفت :

- ممنونم راد . مي دونم شايد ديگه نبينمت ... به خاطر همه چيز ممنون .

راد ابرويي بالا انداخت :

- داري باهام خداحافظي مي کني ؟ يعني ميگي همراهيت نکنم .

- نمي خوام به خاطر من به خطر بيفتي .

- من حاضرم به خاطرت بميرم .

- اما من حاضر نيستم اينکارو برام بکني ... من همين الان دو نفر رو به خاطر خودم و الويس با دستاي خودم کشتم .. دو نفر که برام

ارزش داشتن .

- اگه ارزش داشتن چرا کشتيشون .

آيدن با لحن درمانده اي پاسخ داد :

- نمي دونم . هيچ چي نمي دونم ... به خاطر الويس .. ارزش عمو الويس انگار برام بيشتر بود .

- خوب اون... همونطور که الان شنيدم عموته .. رابطه خوني با ارزشه .

- نه .. نه .. بحث اينه که ... اون دوتا ... من تحت اختيار خودم نبودم راد ... انگار يکي ديگه بودم . اون دوتا ... پدر و مادرم بودن .

راد يک قدم به عقب رفت و با حيرت و وحشت گفت :


romangram.com | @romangram_com