#کریشنا_پارت_307

بود ، به چشم مي خورد ؟ خورشيد در آستانه طلوع بود . يعني در اين چند ساعتي که خواب بود ، اين جنايت ها رخ داده بود ؟ نگاهي

به پايين تنداخت ... ارتفاع بيشتر از آن بود که بتواند از آن بپرد . علاوه بر اين با خود فکر کرد ، پريدنش تنها او را در معرض خطر

قرار مي دهد . او يک فراري براي غربي ها و يک خائن براي کريشنا محسوب مي شد . با خود انديشيد ، اين اتاق در حال حاضر امن

ترين نقطه دنيا براي او به حساب مي امد ، دست کم تا زماني که قصر تحت محاصره بود و هنوز تسخير نشده بود . پنجره را بست و

پرده ها را کشيد . اتاق به شدت تاريک شد . فانوس کوچکي را روشن کرد و روي صندلي راحتي نشست . آيدن نمي توانست مانع جنگ

شود . طاهرا کنترل همه چيز از دست او خارج شده بود . ديگر نه مي توانست با آدريان صحبت کند و نه با کريشنا . نفس عميقي کشيد



. سعي داشت ذهنش را آرام کند اما صداي بلند آدريان به گوشش خورد :

" قصر رو تسليم کنين . تا ظهر بهتون فرصت مي دم ... اگه تسليمش نکنيد ... مجبوريم تمام راه رو ها رو به رود خون تبديل کنيم . "

آيدن چشمانش را بست . خورشيد طلوع کرده بود . آيدن مي توانست باريکه نور که از لاي پرده ها به اتاق مي امد را ببيند . صداي

شمشيرها و نيزه ها و فرياد ها فرو نشست . آيدن از گوشه پنجره مي توانست سربازان غربي را ببيند که شمشيرهاي خون آلودشان را

با لباس اجساد تميز مي کردند و به درمان زخمي ها مي پرداختند . آدريان را هم ديد که با زره برنزي رنگ و با شکوهي ميان زخمي ها



قدم مي زد و به برخي از آنها ، از خون خود مي خوراند . تا به حال اينقدر با دقت به او در لباس فرمانروايي نگاه نکرده بود . زره

سلطنتي و نيم تاج طلايي اش از او يک امپراطور شکوهمند و مقتدر ساخته بود . پادشاهي که يه وضوح مردمش او را مي پرستيدند و

آيدن مي توانست صدق اين افکار را در تعظيم هاي خالصانه جنگجويانش ببيند . درست کنار آدريان هاران و رزالين و گيلن ايستاده

بودند . هاران زره آبي و نقره اي به تن داشت که با چشمانش هماهنگ بود . آيدن هميشه همراهي وفادار و شجاع و فداکار مانند او مي



خواست . چشمانش را روي او متمرکز کرد . دست راستش هنوز زخم پيمانش با آيدن را داشت . روي گلو و چانه اش خون خشکيده

خودنمايي مي کرد . پرده را بست . شايد او هم مانند خيلي از اهالي قصر بايد منتظر ظهر و حمله آدريان به قصر مي نشست . غرق در



افکارش بود که صدايي از پشت در به گوش رسيد . قفل در گشوده و در چهارطاق باز شد . کريشنا و پيتر در آستانه در ايستاده بودند .

آيدن از جا برخاست . کريشنا به سمت آيدن آمد و او راه به ديوار چسباند و گلويش را فشرد :

- نقشتون چي بود آيدن ؟


romangram.com | @romangram_com