#کریشنا_پارت_308
آيدن که به سختي نفس مي کشيد ، گفت :
- نقشه چي ؟
- خفه شو ... يه هفته هست که ما توي جنگيم ... مي خواي بگي خبر نداشتي ؟ نقشتون چيه لعنتي ؟
- من هيچي نمي دونم ... باور کن ... من براي اونا يه فراري محسوب مي شم .
کريشنا با عصبانيت فرياد زد :
- و اونا فراري هاشون رو مي فرستن تا من رو بکشه ؟
- اوتا من رو نفرستادن ...
- تو مي خواستي من رو بکشي ... چطور ميگي اين نقشه اونا نيست ؟ فکر کردي من احمقم ؟
آيدن که تقلا مي کرد تا نفس بکشد پاسخ داد :
- از بريان بپرس ... اون مي تونه بفهمه که راست مي گم . ذهن من براي اون بازه ...
- به اون هم نمي تونم اعتماد کنم ...
- اون بهت دروغ نمي گه .
کريشنا رو به نگهبانان گفت :
- بيارينش ...
دو نگهبان زره پوش آيدن را با خشونت به دنبال کريشنا کشيدند و به سمت اتاق استراحت بردند . بريان و ژوليت و شش فرمانده ديگر
با ديدن کريشنا از جا برخاستند . کريشنا رو به روي بريان ايستاد و پرسيد :
- اون چيزي از نقشه آدريان مي دونه ؟
بريان نيم نگاهي به آيدن انداخت و چشمانش را بست . آيدن روي روز فرارش متمرکز شد . بريان چشم گشود و پاسخ داد :
- روزي که برنامه جنگ ها رو مي چيدن... اون فرار کرد . همراه من ... اون چيزي نمي دونه .
کريشنا فرياد زد :
- من رو احمق فرض کردي بريان ؟ اون تقريبا من رو کشت .. اگه تو سر نمي رسيدي .. چهار روز بعد ، غربي ها با سربازاي مرزي
ما درگير مي شن و جنگ رو شروع مي کنن .... و تو انتظار داري من فکر کنم ، اين دوتا اتفاق هيچ ربطي به هم نداره ؟ من احمق
نيستم بريان .
- من بهتون دروغ نمي گم سرورم .
romangram.com | @romangram_com