#کریشنا_پارت_306

قصر بيش از حد ساکت و ساکن مي نمود اما آيدن به اين سکون اعتماد نداشت . شب هميشه آبستن وقايعي بود که در همين سکوت و

سکون رخ مي دادند . مقداري از مشروبش را نوشيد و روي تخت دراز کشيد . سعي داشت بخوابد اما دلهره اي عجيب اين اجازه را به

او نمي داد . دستش را زير بالش برد و شمشيرش را لمس کرد . زير لب زمزمه کرد :

- اولين کسي که خونش روي اين شمشير مي پاشه .

هيچ تصويري از آينده نداشت ، حتي از يک ثانيه بعد هم مطمئن نبود . اين جهل و اضطراب خواب را از سرش مي پراند . چشمانش را



بست . چشمانش کم کم گرم شد و به خواب رفت .

صداهاي نامفهومي مي شنيد . که حتي نمي فهميد چه مي گويند . صداي به هم خوردن شمشير و فرياد هاي عجيبي به گوشش مي رسيد .



منگ بود . باز هم داشت کابوس مي ديد . کابوس عجيبي که تنها صدا بود .

" از اين طرف ... راه هاي مخفي رو ببنديد ... "

آيدن نمي خواست چشم باز کند ، مي ترسيد اگر از اين کابوس هم بيدار شود ، ديگر نتواند بخوابد . ذهنش را منحرف کرد اما خواب

پريشنانش ادامه داشت.

" محافظ هاي شاه کجان ؟ ... بريد به سمت دروازه "

آيدن آشفته و عصبي چشمانش را فشرد تا از خواب نپرد . اين کابوس بايد تمام مي شد و آيدن نمي خواست تسليمش شود . صداها

همچنان بيشتر و بيشتر مي شد و ازدحام گويي هر لحظه بيشتر مي شد . کسي با صداي بلندي گفت :

" مقاومت بيرون شهر در هم شکسته ... قصر محاصره اس "

چشمان آيدن با وحشت گشوده شد . هنوز صداها را مي شنيد :

" جنگ به کوچه ها کشيده شده ... پيشرفتشون غير قابل تصور بود "

آيدن ته مانده گيلاسش را روي صورتش ريخت اما حتي الکل و خنکي آن هم چيزي را تغيير نداد . هنوز فريادها و صدا ها و هرج و

مرج به گوشش مي رسيد :

" اونا خيلي بهتر از ما هستن . "

آيدن از جا برخاست و به سمت پنجره دويد . بيرون دروازه قصر ، ميدان جنگ بود . زنها جيغ و داد کنان به خانه هاي سوخته و

خرابشان پناه مي بردندو کودکان را در آغوش خود امن نگه مي داشتند . خون و شمشير و جسد در بيشتر نقاطي که در مسير نگاه آيدن


romangram.com | @romangram_com