#کریشنا_پارت_305
کند . مي خواست ، در صورت زير سوال رفتن درباره ترک قلعه غربي ، توسط آدريان ، پاسخ محکمي داشته باشد . مي خواست بگويد
که نقشه قتل کريشنا را داشته ... براي لحظه اي حالش از خودش به هم خورد اما به دلايل ديگري فکر کرد که بعدا به ذهنش رسيده بود
، با مرگ کريشنا جنگي اتفاق نمي افتاد ، مردم بي گناه نمي مردند . کريشنا به وضوح ديوانه شده بود و اين جنون بي ترديد به تمام
اهالي سرزمينش ، به خصوص مردم غرب آسيب جبران نا پذيري مي زد . مرگ کريشنا به نفع همه بود .
آيدن با خودش زمزمه کرد :
- آيدن ... خودت رو گول نزن ... تو وقتي دستت سينه اون رو شکافت به تنها چيزي که فکر مي کردي ، اين بود که بتوني فرار از غرب
رو براي آدريان توجيه کني ... .
اما ذهنش سعي داشت همچنان با دلايل ديگر او را گمراه کند . افکارش سعي داشت به او بقبولاند که به خاطر نفع مردم و سرزمينش ،
روي قلبش پا گذاشته بود و قصد داشت زني که دوستش داشت را به قتل برساند . پاسخش اما به خودش ، همه اينها را انکار مي کرد :
- تو مي خواستي به ترديدت خاتمه بدي آيدن .. اتفاقا به تنها کسي که اون لحظه فکر کردي خودت بود ... خودت و خودت ... مي
خواستي اين عشق عذاب آور رو تمومش کني ... مي خواستي به همه چيز پايان بدي چون خودت رو اذيت مي کرد ... چون فقط خودت
اذيت ميشي ... چون نمي تونستي بپذيري که با وجود همه اين اتفاقا .... هنوز عاشقشي ... براي اينکه حالت از خودت به هم مي خوره
وقتي مي بيني ، با وجود همه چيزايي که ازش ديدي .. با وجود اينکه مي دوني اون يه هيولاي کامله .. بازم عاشقشي ... تو هنوز هم
دوستش داري .. شايد کسي که ديوونه شده تويي ...
لبخند زد . ديوانه شده بود . با خودش حرف مي زد و خود را متهم و خودش هم از خودش دفاع مي کرد . ترديد آخر او را به جنون
کشانده بود . از کنار پنجره دور شد و روي تخت نشست .
نمي دانست دقيقا چند روز اما نزديک ده روزي مي شد که در اين اتاق با شکوه حبس شده بود . بدون هيچ ملاقات کننده اي به جز
نگهبان کوتوله اي که غذايش را مي آورد . براي اولين بار در طول اين مدت ، دلش براي دنياي ماشيني تنگ شد . دوست داشت دست
کم به اينترنت متصل باشد . يک تلفن همراه هم کافي بود . چقدر اين مساله که علم در اين نقطه از عالم کاري از پيش نمي برد ،
مسخره بود !
برايش عجيب بود . کريشنا انطور که وعده داده بود ، آيدن را به خاطر اقدامش محاکمه نکرده بود . يعني اصلا به ديدار آيدن نيامده و
هيچ پيغامي هم نفرستاده بود . نه مجازات و نه بخشش ... نمي فهميد چه چيز کريشنا را به خود مشغول ساخته است که مساله اي به
اين مهمي را پشت پا مي انداخت؟
romangram.com | @romangram_com