#کریشنا_پارت_303
آيدن ملتمسانه گفت :
- پس مي دوني که هيچ چيز احساس من به اون رو تغيير نمي ده .. مي دوني که دوستش دارم .
- من فقط مي دونم توي ذهنت چي ميگذره آيدن ... از قلبت خبر ندارم .
آيدن از جا برخاست و گفت :
- چرا من نمي تونم ؟ يعني تو انگار توي ذهن مني ... اما من لازمه براش کلي تمرکز کنم و الان ... نمي دونم توي ذهنت چي ميگذره .
- آيدن ... من يه الفم ... يه الف اصيل ... بدون هيچ ناخالصي اي توي رگهام ... انتظار نداشته باش بتوني همون رابطه اي رو با ذهن
من برقرار کني که من مي تونم .
آيدن بدون مقدمه گفت :
- خوشحالم ... خوشحالم بريان ... ممکنه تو از من متنفر باشي .. يا هر چيز ديگه ... اما من خوشحالم که حداقلِ برادرخوندگي رو باهات
دارم .
بريان از اتاق خارج شد و پيش از آنکه در را ببندد ، پاسخ داد :
- من ازت متنفر نيستم آيدن .
در بسته شد و قفل هاي فولادي دوباره محکمش کردند . آيدن به دست خون آلودش نگاه کرد . دستي که چند دقيقه پيش قلب کريشنا را
فشرده بود . سست و نا اميد روي صندلي کنار پنجره ايستاد و به سايه هايي نگاه کرد که از پنجره اتاق کريشنا به چشم مي خورد .
کريشنا به شانه هاي مرد درشت اندامي تکيه داده بود . گوشهايش را تيز کرد . مي توانست صداي بريان را بشنود که با صداي بي
خش و زيبايش ، لالايي آشنايي را مي خواند :
"پشت آن کوهاي بلند ، بعد از چمنزارها ، ايستاده اند ... آرام و نوراني ... درخشان و با شکوه ... اسبهاي سفيد .. روشنايي و کوه ...
پشت قله .. پشت برفها ، پشت آيينه .... و پس باران ... خواهد آمد به رنگ رويايي ... سپيد و نوراني .. خواهد آمد ... پس از باران ...
پس از باران تند ... پس از رعد و برق و طوفان ... يک نفر از پس اينه مي آيد ... يک نفر .. پس از باران "
قطره اشکي از چشم آيدن چکيد و روي دست خونينش افتاد . از اين دودلي بيزار بود .... شکي که او را نسبت به همه چيز نا اميد مي
ساخت .
* * *
عرق سردي روي پيشنانيش نشسته بود و با خشمي مهارنشدني به مردم در حال فرار نگاه مي کرد . از در و ديوار آتش مي باريد و
romangram.com | @romangram_com