#کریشنا_پارت_302
نيست و اين عجيبه .
کريشنا در حالي به سختي از جا برمي خاست با نفرت رو به آيدن گفت :
- امشب نمي تونم به کاري که کردي فکر کنم ... واقعا نمي تونم . فردا دربارت تصميم مي گيرم . فعلا حتي هضمش برام مشکله . خيلي
...
کريشنا نزديک در رفت و رو به بريان گفت :
- در رو قفل کن ...
و از اتاق خارج شد . بريان هم بلافاصله از جا برخاست . آيدن با ترديد پرسيد :
- چه بلايي سرم مياره ؟
بريان بي آنکه به سمت آيدن سر بگرداند ، پاسخ داد :
- نمي کشتت ...
آيدن به خودش جرات داد :
- پس من و تو يه جور برادرخونده ايم ؟
بريان متعصبانه گفت :
- برادرخوندگي فقط بين الف هاي اصيله ... آدم ها ... اونم يکي مثل تو هرگز نمي تونه برادرخونده يه الف خالص باشه .
- اما ذهن ما به هم متصله .
بريان رو به ايدن کرد :
- درست مثل پدرهامون .... پدر خوني من و شاه دالويش برادرخونده بودن . شاه دالويش مي گفت حتي گاهي ذهنشون به صورت هماهنگ
مي جنگيد ... اونا گاهي ذهني با هم حرف مي زدن ، نقشه مي کشيدن ... تو شايد وارث خلف شاه دالويش هستي ... و من پسر خلف
نيکاناس .
آيدن زير لب گفت :
- بريان من .. من کاري رو کردم که ..يعني باور کن روي خودم هم پا گذاشتم .. من فکر کردم اين ...
بريان نگاه سردش را از ايدن برداشت و گفت :
- مي دونم آيدن . مي دونم ... اگه نمي دونستم توي ذهنت چي ميگذره ... قلب تو الان کف اين اتاق افتاده بود . مي دوني چيه آيدن .
romangram.com | @romangram_com